یکی دیگه

یکی از هم جریانی ها

سائق

۳ دیدگاه

دقیق به یاد ندارم که چند وقت از آخرین باری که شروع کردم به نوشتن و حداقل سیصد چهارصد کلمه ای نوشتم می­گذرد قطعا بیشتر از دو ماه شده است. در طول این مدت هم کار خاصی نکردم؛ تمامش همان روزمرگی های همیشگی بود و کار و درس. زمانی که گذشت، ننوشتن برایم آزاردهنده بود و هربار و هرروزی که مطلب به ذهنم می­آمد که درباره اش بنویسم و نمیتوانستم مشغولش شوم تمام فکر و ذهنم آشفته میشد و زمین و زمان را لعنت میکردم که چرا باید در چنین شرایطی باشم که نتوانم آنچه را در ذهن دارم بنویسم و از آن بدتر چرا نمی­توانم وقت نوشتن همان که باید را بنویسم و به قولی حق مطلب هیچ­وقت ادا نمی­شود. اما فکرش را می­کنم بخشی از همین رخداد ها خود باعث آن ایده ها و موضوعاتی بود که برای نوشتن، در سر می­پروراندم. خب فرض کنید فردی باشید بدون دغدغه و مشغله و در یک اتاق تنها نشسته باشید و با هیچ کس و هیچ جا هم ارتباطی نداشته باشید و بخواهید یک صفحه بنویسید. آخر این ذهن خالی که از داخلش چیزی تراوش نمی­کند. اگر در این مدت کار مفیدی کرده باشم همان کلیدواژه هایی است که برای جلوگیری از فراموش شدن ایده ها و مطالب، یادداشت می­کردم. اما راستش را بخواهید به قول ادبیات یکی از دوستان، مطالب و کلمات وقتی به وقتش استفاده نشن بیات میشن! الآن هم فکر میکنم آن ایده ها و مطالبی که به صورت کلیدواژه یادداشت کرده بودم بیات شده اند وآن همه ذوقی که همان وقت داشتم و فکر می­کردم چقدر مهم اند از بین رفته است. حقیقتا بخشی از همین لغات هم نتوانستند رسالت خودشان را به درستی انجام دهند و دیگر یادم نیست که مثلا فلان کلمه چه داستانی پشتش بود و می­خواست چه چیز جدیدی بگوید.

مرحله بعد، مجازی

۳ دیدگاه

فکر میکنم تقریبا همه دانشجوهای هم دوره خودم با من هم نظر باشند که هرچه درس به نظر کم اهمیت تر و غیر مرتبط تر با رشته تحصیلی باشد، اساتیدش آن را جدی تر میگیرند و چند برابر دروس تخصصی، کار و تحقیق و بحث و جدل برایتان میسازند.
این ترم آخری یک از درس های معارف به تنهایی به اندازه سه تا از دروس تخصصی امان از ما کار خواست. از اینها که بگذریم همان استاد از ما خواست تا چند خطی درباره تجربه آموزش مجازی بنویسیم. من هم گفتم "حالا چهار پنج خطی مینویسم دیگه کاری نداره که!"

ناموجود

۳ دیدگاه

تا به حال ازخودتان پپرسیده اید که نظرتان راجع به اعدام چیست؟ اگر اینکار را نکرده اید حتما انجامش بدهید. آخر خیلی سوال ها هست که باید از خودتان بپرسید و تکلیف خودتان را در موقعیت های مختلف مشخص کنید؛ و چه بهتر که اینکار را قبل از اینکه چیزی رخ بدهد انجامش داده باشید و برنامه تان را برایش بدانید. آنوقت دیگر در گیر و دار هیجان های آن لحظه گیر نمیکنید و میتوانید مطمئن باشید که روزی، جایی در آرامش نشسته بودید و به این قضیه منطقی فکر کرده اید پس بهتر است همان تصمیمی را بگیرید که به دور از اضطراب و هیجان گرفته بودید. آخر از پشت قطره های اشک نمیشود خوب دید.

قطار شوالیه

۵ دیدگاه

سیزدهم آبان 1340
آن شب اتفاقی افتاد تا اتفاقی نیوفتد.

- ممکن است این داستان واقعی باشد.

جوک بی معنی

۵ دیدگاه

همانطور که جوک ها بی معنی میشن وقتی نفهمیممشون، زندگی هم بی معنی میشه وقتی نفهمیمش.

پشت پلک هایم

۳ دیدگاه

از پنجره به بیرون که نگاه میکنم دیوار سیمانى پشت ساختمان روبرویى رامیبینم.

روى دیوار سیمانى پشت ساختمان روبرویى، شب را میبینم.

رنگ شب، آبى پررنگ سردی است و من آنقدر به کنج این تاریکى نگاه کرده ام که چشمانم به سکوت عادت دارد.

نمیدانم تا به حال جایى بوده اى که ندانى چشمانت باز است یا بسته اما در این نقطه از سیاهى، تصاویر پشت پرده ذهنت را میبینى.

مطمئن نیستم پشت پلک هایم را میدیدم یا دیوار سیمانى پشت ساختمان روبرویى

هم آورد

۴ دیدگاه

در مورد دوست!
آخرش سرو تهش را با هم ، هم آوردم!

روان پژوه و بدترین نویسنده این حوالی ام
خاطرات بودنم را مینویسم
هرچه باعث شود بیاندیشم را دوست دارم
yekidie