یکی دیگه

یکی از هم جریانی ها

نگهبان نیمکت

۲ دیدگاه

سه سال بود که در این پارک زندگی میکرد. هرروز را همینجا میگذراند. شاید طی این چند سال بیشتر از دویست متر از پارک دور نشده بود. لباس های رنگ و رو رفته و چروک و شلخته که معلوم بود همین ها رو چند سالی هست که میپوشید. سر و رویش هم تعریفی نداشت؛ موها و ریش بلند و ژولیده با چروک هایی روی پیشانی و گونه ها. صورتش چین و چروک های به خصوصی داشت وقتی از نیم رخ نگاهش میکردی، چروک ها این احساس را منتقل میکرد که او دارد میخندد. از خصوصیات ظاهری اش بیشتر لازم نیست بگویم. همان تصویری که شما هم در ذهنتان از یک فرد آواره دارید کفایت میکند!

Blood money - Tom Waits

۰ دیدگاه

blood money

blood money
2002
Tom Waits

دانلود از کانال تلگرام

متن کامل آلبوم

غلام خیاط

۵ دیدگاه

چای سیاه پررنگش را تمام کرد و سیگارش را روشن کرد. هیچوقت نفهمیدم بعد از چای، سیگار میچسبد یا بعد از سیگار، چای؛ به هر حال هر دو امر در جریان بود. پشت چرخ خیاطی اش نشسته بود و به یک نقطه از دیوار مغازه اش خیره نگاه میکرد، صدای گوینده خبر از تلوزیون کوچک 14 اینچ که بالای مغازه کوچکش وصل کرده بود می آمد.

- آغاز احداث هفده پردیس سینمایی در شهرهای فاقد سینما در جهت افزایش تماشاگران و بالا بردن فرهنگ جامعه...
سرم را برگرداندم به سمتش و با پوزخندی گفتم: اینها اصلا نمیدونن مردم سینما نمیرن! اصلا همین هزینه هارو میدادن چند تا فیلم درست حسابی میساختن، مراجعه به سینما هم بیشتر میشد. مشکل فرهنگ جامعه ما که اصلا سینما نیست، مردم کتاب نمیخونن اصلا سینمامون مگه فیلم فاخری هم میسازه که باهاش بخواد فرهنگ جامعه...

وسط حرفم میپره و میگه: تا به حال دقت کردی که انسان چرا زنده اس؟

بازنگری لبه قرن

۲ دیدگاه

برای شروع کردن این متن مجبور شدم تاریخ یکی از نوشته های قبلی ام را بررسی کنم تا بتوانم بنویسم: حدود سه ماه پیش "لبه قرن" را نوشتم.
دقیق تر، متوجه شدم روزی که نوشتمش 09/09/99 بود. روزی که به قول معروف رندترین روز قرن محسوب میشد. البته شاید بهتر باشه به جای رند بگیم گرد ترین! نمیدانم الان که بهش فکر میکنم کلمه جایگزین جالبی برایش به فکرم نمیرسد!
در بسامان ترین روز قرن، درباره قرنی که گذشت نوشتم و اتفاق جالبی بود.
بگذریم.

قرار است این متن، یک اصلاحیه برای متن "لبه ی قرن" باشد.
اینکه امروز لبه قرن ایستاده ایم درش شکی نیست و به نسبت سی و شش هزار و صد و پنجاه و خرده ای روزی که از شروع قرن گذشته است، این کمتر از چهارصد روز دیگر چیزی نیست و تنها یک قدم مانده است.
هرچند در همین یک قدم هم خیلی ها از میانمان میروند و البته خیلی ها هم به جمعیتمان اضافه میشوند.

اصلا بگذارید بگویم جریان از چه قرار است.

برای آب سیب هایش نی نگذار

۶ دیدگاه

مغازه آبمیوه بستنی تعطیل شد و چند سالی هم از آن موقع گذشته است اما هنوز آن لبختد عقلایی و چشمهای خرم که از پشت آن عینک بزرگ، ساعت ها بحث و مناطره و گپ و گفت را در چند ثانیه انتقال میداد، از یادم نرفته.

آپارتمان شماره هفده

۶ دیدگاه

به عنوان اولین داستان کوتاهی که نوشتم، تا میتونید نقدش کنید و ایراد بگیرید. اصلا سعی کنید کاری کنید که دیگه از این کار ها نکنم و برم بشینم آتاری بازی کنم.
البته باید بگم از تاریخ تولیدش یه مدتی میگذره! و یک سری تجربیات اندکی درباره ایرادات کلی مثل (...) به دست آوردم.
داخل پرانتز؟ نه دیگه داخل پرانتز میشه ایراد های داستان و فکر میکنم قبل از اینکه داستان را بخونید، نباید رفتار مازوخیستی از خودم نشون بدم!
----

پیراشکی های با تو

۱۱ دیدگاه

داخل راهروی دانشگاه روی تنها صندلی انتهای راهرو نشستم و همینطور که به درب خروجی ساختمان و حیاط جلویش خیره شده بودم، با لیوان کاغذی که تا همین چند دقیقه پیش پر از نسکافه بود بازی میکنم.
ساعت شش عصر بود و فقط کلاس های ساعت آخر دانشگاه برقرار بود.

روان پژوه و بدترین نویسنده این حوالی ام
دل به آفتابگردان دادم و
خاطرات بودنم را مینویسم
هرچه باعث شود بیاندیشم را دوست دارم
فرزند قرن چهاردهمم و
شطرنج را هم دوست دارم
yekidie