یکی دیگه

یکی از هم جریانی ها

جوک بی معنی

کسانی را میشناسم که برای رسیدن به خوشبختی تمام ساعات روز را مشغول کار هستند و هیچ بخشی از روز ها یا هفته اشان را به تفریح نمیگذارند. مشکل آنجایی بیشتر میشود که کارشان هم آن کاری نباشد که دوست دارند و البته که به قول خودشان مجبورند. بله حتما مجبورند اما جبر از جابر است و جابر که نباشد، دیگر جبری هم نیست! حالا بگردید و جابر را پیدا کنید!
نه نیایید و همه چیز را سیاسی اش نکنید و سریع به حاکمان وقت ربطش ندهید و نگویید چون فلانی فلان جا فلان قدر دزدید ما الان مجبوریم که اینقدر کار کنیم. بله سیاست ها درش بی تاثیر نبوده و نیست؛ امروز که همه به دنبال پول و سرمایه میدوند و میگویند با پول میشود همه چیز داشت، مشخص است که باید مثل چی کار کنید تا بتوانید سرمایه ای جمع کنید و زندگی اتان را سامان بدهید. البته اگر قرار است با قواعد همین سیستم پیش بروید باید بگویم که آن سامان گرفتن یا نگرفتنتان را هم باید همین ها تایید کنند. یعنی همین معیارهایی که این نظام به شما دیکته میکند به شما این حس را میدهد که آیا به سامان رسیده اید یا نه.

این زندگی اقتصادی شما را تا کجا خواهد برد؟ نهایتش کجاست؟ برای زندگی انسان چه جور نهایت و کمالی را متصور میشود؟ پایانی دارد؟
نمیخواستم درباره سرمایه داری و رقابتی شدن ( و البته نشدن!) و توزیع نابرابر پول و قدرت و استثمار و جنگ و خون و حیات انگلی صحبت کنم! شاید دیدن و خواندن این ایده اقتصاد دوناتی باعث شد فراموش کنم برای چه چیزی و با چه هدفی شروع به نوشتن کردم!

من تلاش کردن برای زندگی و برنامه ریزی و رسیدن به اهداف بلندمدت را نقد نمیکنم. روی صحبتم با کسانی است که برای هدف واقعی تلاش نمیکنند و یا بهتر بگویم آن چیزی که هدف میدانند، در واقع ابزار رسیدن به هدفی است که نمیدانند چیست! آخر مگر میشود هدفت پول باشد؟ پول را میخواهی چه کار؟ پول که به خودی خود چیزی ندارد تکه کاغذی است با عکسی از آدم هایی که یا ازشان خوشت نمی­آید یا اصلا نمیشناسیدشان یا عکس از مکانی خاص که احتمالا اگر به آن عکس ها علاقه داشته باشید، میتوانید پوسترش را هم بخرید!
آخرش آن روز نیاید که به پول برسید و با خود بگویید آخیش به هدفم رسیدم و ندانید با پول چه کار کنید ها! همین امروز بفهمید پول را برای چه میخواهید!
دوستی داشتم که وقتی درباره آینده و اهداف صحبت میکردیم، هدفش پولدار شدن بود. و وقتی این را میگفت و نقطه میگذاشت، من در ذهنم یک کلمه دو حرفی بزرگ با یک علامت سوال و علامت تعجب بعدش شکل میگرفت!  "خب؟!"  بعد از کلی اصرار که خب آقا شما پولدار شدی و بر فرض محال به یک نقطه ای رسیدی و با خودت گفتی بله این عدد که موجودی حسابم را نشان میدهد همان عددی است که در ذهن داشتم، چه کار میخواهی بکنی؟ هرچند به نظرم ناخوشایند آمد و دلم میخواست به این خاطر که میخواست با آن پول یک خانه آنچنانی در فلان جا و یک شرکت فلان در فلان جا و یک اتومبیل فلان بخرد، کله ام را به دیواری بکوبم، اما با خودم گفتم هرچند این همان هدف قبلی است، اما حداقل یک نمای ظاهری بیرونی پیدا کرده است و برای خودش بدک نیست. دلم میخواستم بیشتر صحبت کنم و بگم خب وقتی این هارو داشتی میخوای چیکار کنی؟ فلان ماشین را میخواستی چون سرعتش بالاست؟ یا چون بهت دیکته شده که داشتن این ماشین یعنی کمال؟ خانه به آن بزرگی را میخواستی چون برایت آرامش و لذت دارد یا بهت گفتند که اگر داشته باشی اش به آرامش و لذت میرسی؟ آن شرکت را میخواهی که پولت را بیشتر کنی یا راهی برای رسیدن به جایگاه خودت برای بقیه ایجاد کنی یا برای این است که بالاتر از بقیه بودن را احساس کنی و حقارتی که تا امروز داشتی را پشت سر بگذاری؟

اینکه میگویند همه چیز که پول نیست را قبول دارم و البته که دوست دارم کمی تغییرش بدهم و بگویم پول فقط بخش کوچک و ناچیزی است که باید در نظر داشته باشید!
امروز به جای جمع کردن ابزار خوشی، باید شیوه استفاده از اون ابزار و اصلا چطور لذت بردن را تمرین کنید و یاد بگیرید که چطور میشود لذت برد و چطور باید زندگی کرد. جوک ها خنده دار نمیشوند تا زمانی که باید ها و نباید های داستان را یاد گرفته باشید. وقتی ندانید که چه چیز در آن خوشمزگی متناقض و خلاف واقع یا خارج از عادت بوده که اصلا خنده اتان نمیگیرد! باید عادت ها و طبیعت ها را بشناسید و بدانید تا جوک ها برایتان لذت بخش شوند.
همین الآن اگر بین دو نفر شیمی دان  ایستاده باشم و یکیشان یک جوک در مورد یک از عناصر جدول تناوبی بگوید که مثلا با یکی دیگر از عناصر جدول تناوبی دست میدهد و بعد نمیدانم مثلا منفجر میشوند! به نظر من کاملا بی معنی و مزخرف میشود اما آن یکی شیمی دان احتمالا از خنده ریسه میرود!
زندگی هم همین است اگر از عادت ها و باید ها و چطور و چگونه هایش آگاه نباشید نمیتوانید از هیجان ها و تناقض هایش لذت ببرید و شاید اگر به اندازه کافی  بدانید، سختی ها و جریان های مخالف زندگی برایتان شبیه به یک جوک شود. (شاید هم نشود!)
اگر به جایی که فکر میکردید هدفتان بوده رسیدید و لذت نبردید، بدانید که یا هدف را نشناختید یا لذت بردن را یاد نگرفتید.

همانطور که جوک ها بی معنی میشن وقتی نفهمیممشون، زندگی هم بی معنی میشه وقتی نفهمیمش.

امیر +
۲۳ آبان ۱۹:۱۰
پول احترام میاره. به یک شخص جایگاه می‌ده و شخص دیگه رو میاره پایین تر ... خیلی‌ها شاید انگیزه‌شون این باشه . اما بعدش؟!
هیچی. زندگی مون همین‌قدر پوچ هست :)
داخل خیلی از فیلم‌ها هم دیدم. همین اسکویید گیم که این همه الان ازش تعریف شده یکی از کارکترهاش بر این اساس هست ...

پاسخ :

اون احترام، ساخته دست همین انسان و همین سیستم مبتنی بر سرمایه اس و ارزش واقعی نداره و کاملا متزلزله
و البته که زندگی میتونه پوچ بشه
Haa Med
۲۳ آبان ۰۰:۴۷
من دوست دارم پول میداشتم تا منت کسی رو نکشم و بتونم یه خونه بخرم نه بزرگ بلکه در حد خودم که تنها زندگی کنم و مستقل باشم.
اونقدری داشته باشم که نیازهای منو برآورده کنه.

پاسخ :

از این بهتر هم میتونی بخوای
پیمان ‌‌
۲۲ آبان ۱۰:۴۰
نحوه روایت خوبی بود آقا : )

پاسخ :

شما بگی قبوله ؛)

تشکر
soofi ae
۲۱ آبان ۱۹:۴۷
چقدر با این قسمت موافقم:
((امروز به جای جمع کردن ابزار خوشی، باید شیوه استفاده از اون ابزار و اصلا چطور لذت بردن را تمرین کنید و یاد بگیرید که چطور میشود لذت برد و چطور باید زندگی کرد))
.
اینکه اقتصاد و..معیارهای ما برای رفاه یعنی داشتن خونه وپول و...رو تعیین کردن
ویه چیزی بگم؟
رفاه میتونه توی یک ماشین بافضای چندمتری هم باشه
منم بارفاه ویه سری باید ها مخالف نیستم اما
مهم همین لذت بردنه است
وهیچوقت زندگی هایی که تا اخر عمر تلاش میکنن برای یک ملک ویک حساب بانکی فلان رو درک نمیکنم.
حقیقتا خیلی خوب نوشتی:)♡

پاسخ :

هوم آره
اصلا باید درباره خود کلمه رفاه هم بحث کنیم
تشکر تشکر ؛)
آبی غم‌رنگ
۲۱ آبان ۱۶:۴۵
به افتخار این متن ایستاده دست می‌زنم :)

پاسخ :

ایستاده تشکر میکنم :)
ارسال نظر آزاد است، اما اگر قبلا در بیان ثبت نام کرده اید می توانید ابتدا وارد شوید.
شما میتوانید از این تگهای html استفاده کنید:
<b> یا <strong>، <em> یا <i>، <u>، <strike> یا <s>، <sup>، <sub>، <blockquote>، <code>، <pre>، <hr>، <br>، <p>، <a href="" title="">، <span style="">، <div align="">
تجدید کد امنیتی
روان پژوه و بدترین نویسنده این حوالی ام
دل به آفتابگردان دادم و
خاطرات بودنم را مینویسم
هرچه باعث شود بیاندیشم را دوست دارم
فرزند قرن چهاردهمم و
شطرنج را هم دوست دارم
yekidie