یکی دیگه

یکی از هم جریانی ها

مُنسی

۵ دیدگاه

کمی گیج شده بودم. آخه همه چیز طبیعی به نظر میرسید و مشکل خاصی هم نبود. اصلا اینکه مشکل من نبود! مشکل دیگران بود. بقیه نمیتونستن من رو به یاد بیارن. پس چرا من باید میومدم پیش دکتر و چرا  دکتر هم میگه من بیمارم؟
با همین سوال ها در ذهنم درگیر بودم که فکر کنم دکتر از چهره مبهوتم متوجه شد که گیج شدم و شروع کرد به توضیح دادن.

قیلوله

۳ دیدگاه

تصور کنید علمی از علوم پیدا کنید.
نه علمی خاص، بلکه صرفا تمام علم! نه آنکه جرعه ای از علم زیست شناسی به دست آورید و یا علومی این چنین. بلکه لحظه ای بدانید که علومی هست که هیچ از آن نمیدانید. لحظه ای که با تمام وجود خود احساس کنید که از اقیانوسی از دانش که باید بدانید، تنها قطره ای ناچیز  به دست آورده اید.

یخ

برای فرار از جزیره یخ زده ی نا امیدی، قایقی از یخ ساخت لیکن اقیانوس سایه ای نداشت تا قایقش راحفظ کند.

هیچ پدیده ای اخلاقی نیست

۸ دیدگاه

در مورد بعضی کلمات باید بیشتر فکر کرد! وقتی دقیق تر فکر میکنی تازه متوجه میشی که چیز زیادی از اون مفهوم نمیدونستی.
انسانیت، میتونید توی یک جمله تعریفش کنید؟ جمله ای بگید تا بشه خوب درکش کرد؟

علت فکر کردن به "انسانیت" را اینجا گفته ام.

روان پژوه و بدترین نویسنده این حوالی ام
دل به آفتابگردان دادم و
خاطرات بودنم را مینویسم
هرچه باعث شود بیاندیشم را دوست دارم
فرزند قرن چهاردهمم و
شطرنج را هم دوست دارم
yekidie