یکی دیگه

یکی از هم جریانی ها

آن شب، او

روزی روزگاری در میان عاشقان...

امروز همه چیز درباره اوست. لبخند های او، دستان او، اندام او، صدای او
شب قبل چند ثانیه ای بیشتر از همیشه نبود. او همیشه کنارم بود. او بود، من بودم. او ساحل آرام دریای طوفانی پشت پلک هایم بود، در میان امواج موهای او غرق میشدم و در میان چشامهایش به آسمان خیره میشدم. او نیست، آسمانم نیست.

نباید بگویم او. بیا
تو میدانی اهل جهنمم، تو بهشت منی. حتی از خدا هم نمیتوانم بخواهم برگردی.
میخواهم خودت برگردی. تو

soofi ae
۰۲ دی ۱۸:۲۳

_ _

_ .

. _

. . 

_ .

. _ _ _

. _

_ _

پاسخ :

توکــا (:
۰۲ دی ۱۲:۲۵

احسنت 👌

فاطمه حسینی
۰۲ دی ۰۸:۵۰

تو بهشت منی :)

پاسخ :

:)))
توکــا (:
۰۱ دی ۲۱:۳۳

حالا میخوای برگرده یا ن ؟😌

پاسخ :

میگن
میخواهمت وقتی خودت بیایی.
Sepideh Adliepour
۰۱ دی ۱۸:۴۰

((((:

چقدر خوشحالم که حدسم درست بوده

حس کارآگاه بودن بهم دست داد😅

پاسخ :

چیشده؟
حدس چی بوده؟
O_o
ارسال نظر آزاد است، اما اگر قبلا در بیان ثبت نام کرده اید می توانید ابتدا وارد شوید.
شما میتوانید از این تگهای html استفاده کنید:
<b> یا <strong>، <em> یا <i>، <u>، <strike> یا <s>، <sup>، <sub>، <blockquote>، <code>، <pre>، <hr>، <br>، <p>، <a href="" title="">، <span style="">، <div align="">
تجدید کد امنیتی
روان پژوه و بدترین نویسنده این حوالی ام
دل به آفتابگردان دادم و
خاطرات بودنم را مینویسم
هرچه باعث شود بیاندیشم را دوست دارم
فرزند قرن چهاردهمم و
شطرنج را هم دوست دارم
yekidie