یکی دیگه

یکی از هم جریانی ها

بازنگری لبه قرن

۲ دیدگاه

برای شروع کردن این متن مجبور شدم تاریخ یکی از نوشته های قبلی ام را بررسی کنم تا بتوانم بنویسم: حدود سه ماه پیش "لبه قرن" را نوشتم.
دقیق تر، متوجه شدم روزی که نوشتمش 09/09/99 بود. روزی که به قول معروف رندترین روز قرن محسوب میشد. البته شاید بهتر باشه به جای رند بگیم گرد ترین! نمیدانم الان که بهش فکر میکنم کلمه جایگزین جالبی برایش به فکرم نمیرسد!
در بسامان ترین روز قرن، درباره قرنی که گذشت نوشتم و اتفاق جالبی بود.
بگذریم.

قرار است این متن، یک اصلاحیه برای متن "لبه ی قرن" باشد.
اینکه امروز لبه قرن ایستاده ایم درش شکی نیست و به نسبت سی و شش هزار و صد و پنجاه و خرده ای روزی که از شروع قرن گذشته است، این کمتر از چهارصد روز دیگر چیزی نیست و تنها یک قدم مانده است.
هرچند در همین یک قدم هم خیلی ها از میانمان میروند و البته خیلی ها هم به جمعیتمان اضافه میشوند.

اصلا بگذارید بگویم جریان از چه قرار است.

برای آب سیب هایش نی نگذار

۶ دیدگاه

مغازه آبمیوه بستنی تعطیل شد و چند سالی هم از آن موقع گذشته است اما هنوز آن لبختد عقلایی و چشمهای خرم که از پشت آن عینک بزرگ، ساعت ها بحث و مناطره و گپ و گفت را در چند ثانیه انتقال میداد، از یادم نرفته.

روان پژوه و بدترین نویسنده این حوالی ام
دل به آفتابگردان دادم و
خاطرات بودنم را مینویسم
هرچه باعث شود بیاندیشم را دوست دارم
فرزند قرن چهاردهمم و
شطرنج را هم دوست دارم
yekidie