یکی دیگه

یکی از هم جریانی ها

برای آب سیب هایش نی نگذار

مغازه آبمیوه بستنی تعطیل شد و چند سالی هم از آن موقع گذشته است اما هنوز آن لبختد عقلایی و چشمهای خرم که از پشت آن عینک بزرگ، ساعت ها بحث و مناطره و گپ و گفت را در چند ثانیه انتقال میداد، از یادم نرفته.

هر روز بعدازظهر، نزدیک غروب میرسید و یک لیوان آب سیب سفارش میداد. وقتی میرسید هم سلام و احوال پرسی اش نه آنچنان عجیب و طولانی و تملق آمیز بود و نه آنقدر خشک و بی حال که اصلا دلت نیاید یک لیوان آب دستش بدهی چه برسد به آب سیب! همان تعداد کلمات که بقیه مردم میگفتند میگفت اما نمیدانم شاید لحن خاصی داشت یا شاید ترتیب کلمات را متفاوت میگفت. نمیدانم!
میرسید و میگفت: سلام؛ حالت چطوره؟!
همین و بقیه اش هم خودم میدونستم فقط یک لیوان آب سیب میخواست و نی هم که تا داخل لیوانش میذاشتم میگفت نمیخواد و اخرش هم که نی نصفه داخل لیوان رفته بود درش میآوردم! هر بار هم تکرار میشد. شرطی شده بودم و برای همه نی میگذاشتم، بعضی ها هم دو تا نی میخواستند اما خب هیچکس نبود که نی نخواد! شاید همین تفاوت بودن که باعث شد بین او و بقیه مشتری های همیشگی تمییز قائل بشم.

اما مطمئنم که این تنها دلیل نبود و هرچه بود مربوط به چشم ها میشد. نگاهی به خصوص که فکر میکنم بین افراد با طرز فکر های شبیه به هم اتفاق می افتد. آنطور که بدون گفتن کلمه ای و فقط با لحظه ای چشم در چشم شدن، احساس میکنی که او از خودت است یا بهتر بگویم او هم قبیله ای توست و میتوانی بهش اعتماد کنی.
دقیقا مثل حس وینستن، شخصیت اصلی کتاب 1984 از جورج اورول، به اوبراین در ابتدای کتاب و توصیفاتی که از او میشود

وی عضو حزب داخلی بود و پست مهم و در عین حال دور از ذهنی داشت که اطلاعات وینستن درباره وظائف آن خیل کم و مبهم بود. ... اوبراین مر ی تنومند بود که گردن پر گوشت و چهره ظالمانه، خشن و در عین خنده آوری داشت. اما با وجود خشونت ظاهری، رفتارش زننده نبود و طرف را جلب میکرد و مخصوصا هنگامی که عینکش را به چشم میزد به نحوی غیرقابل توصیف جذابیت پیدا میکرد و مبادی آداب و اجتماعی جلوه مینمود.
... وینستن احساس میکرد به طرف این شخص جلب میشود و این امر فقط به خاطر تضاد و اختلافی که بین اخلاق و رفتار و چهره خشن و ظالمانه او وجود داشت نبود، بلکه به این علت بود که وینستن عقیده داشت - و شایدهم عقیده نداشت بلکه امید داشت - که اعتقاد اوبراین به حزب چندان محکم نباشد. در قیافه اوبراین - از نظر وینستن - حالتی وجود داشت که به نحو غیر قابل مقاومتی حاکی از این امر بود. و شاید هم این حالت عدم اعتقاد به حزب نبود بلکه فقط هوش و ذکاوت بود.
اما در هر حال قیافه ظاهری اوبراین چنان بود که شخص احساس میکرد اگر بتواند از مقابل تلسکرین بگریزد و با او تنها بماند، میتواند چند کلمه ای با وی صحبت کند....

حتی اسمش را هم نمیدانم و تمام دیالوگ هایی که میانمان رد و بدل شده بود، درباره آب سیب و نی بود!
او اولین و البته اخرین نفری نبود که این حالت و درگیری ذهنی را ایجاد کرد و بارها و بارها با هم قبیله ای هایم روبرو شدم و البته که همیشه موضوع چشم ها نبوده و یک متن کوتاه یا یک جمله و شاید حتی یک اسم و توصیف از یک شخص باعث این تفکرات بشه. شاید بیشتر از تعداد انگشتهای دستم این هم قبلیه ای هارو حس کرده باشم و متاسفانه خیلی کمتر از تعداد انگشت های یک دست هستن که ارتباطی باهاشون دارم. نمیدانم شاید این آواز از دور خوش باشد شاید هم فقط باید از همین حس که میدانیم همفکر هایی هست لذت برد.

و خیلی حرف های دیگه...

soofi ae
۱۱ اسفند ۱۲:۴۰

واو این خاطره:)خیلییی جالبه 

خداوکیلی خودمن که هنوز همچین حسی برام اتفاق نیوفتاده تاحالا حس نکردم جزو قبیله ای باشم که حالا هم قبیله ایمو با"تلپاتی"تشخیص بدم:)

همین چیزاست تورو خفن کرده☺

راستی چقدداستان آب سیب به عکس میاد!

واینکه یه سوال

میشه منم جزو قبلیه توباشم؟؟:)

الباقی قبیله ها مهم نیست.

پاسخ :

البته من اسمش رو تلپاتی نمیذارما
عکس نقاشی پسر انسان از رنه ماگریته
.
تو خود منی
هاشم کوچیکه
۰۹ اسفند ۲۱:۴۵

برعکس توکا، من دلم لیوان بدون نی خواست، چی توش باشه مهم نیست!

پاسخ :

آب هندونه به دردت میخوره
توکــا (:
۰۹ اسفند ۲۱:۰۰

باشه قبول😁👌

Sepideh Adliepour
۰۹ اسفند ۱۵:۰۹

همین که بیشتر از تعداد انگشت های دستتون این هم قبیله ای هارو حس کردید خودش خیلیه(:

پاسخ :

چه فایده!
توکــا (:
۰۹ اسفند ۰۱:۲۴

بیا 😁

ما شمارا به دریا دعوت میکنیم با اغوش باز😁😌

پاسخ :

با سوفی که اومدیم، یه بطری آب سیب و پیراشکی هم میاریم پس D;
توکــا (:
۰۸ اسفند ۲۳:۰۳

دلم اب سیب خواست 😑

پاسخ :

این به اون دریا که دو ساله دلتنگشیم در :)
ارسال نظر آزاد است، اما اگر قبلا در بیان ثبت نام کرده اید می توانید ابتدا وارد شوید.
شما میتوانید از این تگهای html استفاده کنید:
<b> یا <strong>، <em> یا <i>، <u>، <strike> یا <s>، <sup>، <sub>، <blockquote>، <code>، <pre>، <hr>، <br>، <p>، <a href="" title="">، <span style="">، <div align="">
تجدید کد امنیتی
روان پژوه و بدترین نویسنده این حوالی ام
دل به آفتابگردان دادم و
خاطرات بودنم را مینویسم
هرچه باعث شود بیاندیشم را دوست دارم
فرزند قرن چهاردهمم و
شطرنج را هم دوست دارم
yekidie