یکی دیگه

یکی از هم جریانی ها

حلبی های هوشمند

۷ دیدگاه

در دانشگاه نشریه دانشجویی داشتیم با عنوان سفیران مهرانه که پنج شماره ای هم منتشر شد.
ام حیف که بدون هیچ توجه و حمایتی به مرور به فراموشی سپرده شد!
یکی از مطالبی که در آخرین شماره مجله نوشته بودم و قرار بود در شماره های بعد بیشتر به مسائلش بپردازم را اینجا قرار میدم.

همه ما درباره هوش مصنوعی چیزهایی شنیده­ایم.
اما واقعا چقدر درباره این پیچیدگی ها و برنامه ریزی ها میدانیم؟

هوش مصنوعی در واقع هرگونه توانایی تحلیل و پاسخ­دهی است که توسط ماشین انجام شود.
پس ماشین حساب های ساده ای که هرروز استفاده میکنیم گونه کوچکی از هوش مصنوعی است. اما در حقیقت هوش مصنوعی مفهومی پیچیده تر و بزرگ تر از یک ماشین حساب ساده است.

مکعب فلزی

۲ دیدگاه

گوشه آن اتاق با دیوار هاى سرد فلزى اش با بدنى برهنه و لاغر نشسته بود. پوستش، تکیه گاه سردش را پس میزد. ناگزیر به زانو هایش پناه اورد. خمیده، با استخوان هاى بیرون زده پشتش.
فرقى نمیکرد چشمانش باز یا بسته باشد. مدتى بود که نور از آنجا رفته بود. شنیده بود در تاریکى، کمى که بگذرد چشم ها عادت میکنند.
به چه؟
اصلا که چه؟
تا چه چیز را ببیند؟
آنان که گفتند، سیاه مطلق را نگفتند.
هر چند چیزى هم براى دیدن نبود. تنها سکوت و انتظار براى دوباره دیدن بود. سکوتى که بعد از ساعت ها چنگ زدن به دیوار ها به سراغش آمده بود.
همه اینها را تحمل میکرد. تنها این فکر که کسى به او نیاز دارد آزارش میداد. بیرون از آنجا، کسى منتظرش بود.
این اتاق در ندارد.

آیا رازی در کار است

۶ دیدگاه

بعد از مدت ها شنیدن و فرار کردن از قانون جذب و تمام مسائل مرتبط با این تفکر، بالاخره سر یکی از کلاس های دانشگاه مجبور شدم تا پوست و استخوان این تفکر را برانداز کنم تا بتوانم نقدی قابل برایش داشته باشم تا تکلیف خودم را با این رویکرد عامه پسند روشن کنم. اصلا این فرار از اولش هم بی معنی بود. (به عنوان دانشجوی روانشناسی ناگزیر باید این شاخه ی شبه علم را هم لمس میکردی)

ملخ ها

۴ دیدگاه

میخواهم غمگین باشم

شبانگاه

زیر نورماه کامل

درمزرعه

میان هجوم ملخ ها

برقصم

به هیچ نیاندیشم

به رفتنت

به آمدنت

به بودن و نبودن

اگر میشد هرشب پیش از خواب

گلوله اى بر سر خود شلیک میکردم

شاید فردا جایى دیگر بودم

دور از این ملخ ها

آتش میزنم

مزرعه، ملخ ها و من

آن شب، او

۵ دیدگاه

روزی روزگاری در میان عاشقان...

امروز همه چیز درباره اوست. لبخند های او، دستان او، اندام او، صدای او
شب قبل چند ثانیه ای بیشتر از همیشه نبود. او همیشه کنارم بود. او بود، من بودم. او ساحل آرام دریای طوفانی پشت پلک هایم بود، در میان امواج موهای او غرق میشدم و در میان چشامهایش به آسمان خیره میشدم. او نیست، آسمانم نیست.

نباید بگویم او. بیا
تو میدانی اهل جهنمم، تو بهشت منی. حتی از خدا هم نمیتوانم بخواهم برگردی.
میخواهم خودت برگردی. تو

روان پژوه و بدترین نویسنده این حوالی ام
دل به آفتابگردان دادم و
خاطرات بودنم را مینویسم
هرچه باعث شود بیاندیشم را دوست دارم
فرزند قرن چهاردهمم و
شطرنج را هم دوست دارم
yekidie