یکی دیگه

یکی از هم جریانی ها

آپارتمان شماره هفده

به عنوان اولین داستان کوتاهی که نوشتم، تا میتونید نقدش کنید و ایراد بگیرید. اصلا سعی کنید کاری کنید که دیگه از این کار ها نکنم و برم بشینم آتاری بازی کنم.
البته باید بگم از تاریخ تولیدش یه مدتی میگذره! و یک سری تجربیات اندکی درباره ایرادات کلی مثل (...) به دست آوردم.
داخل پرانتز؟ نه دیگه داخل پرانتز میشه ایراد های داستان و فکر میکنم قبل از اینکه داستان را بخونید، نباید رفتار مازوخیستی از خودم نشون بدم!
----

ساعت ده صبح باز هم با سروصدای آزاردهنده­ ی خانواده شمس از خواب بیدار شدم. این همسایه های طبقه بالای من از ساعت کوکی هم دقیق تر عمل میکنند. حدود ساعت هفت و سی دقیقه آقای شمس خانه را به سمت محل کارش ترک میکند و حوالی ساعت هشت و سی دقیقه بچه ها از خواب بیدار میشوند و بعد از مرتب کردن تخت و خوردن صبحانه، توانایی لازم برای تبدیل شدن به زنگوله های داخل ساعت کوکی را پیدا میکنند و شروع به بالا و پایین پریدن روی مبل ها و این طرف و آنطرف دویدن و توپ بازی میکنند.
مادر بیچاره هم از صبح تا غروب که آقای شمس برمیگردد، مشغول جمع کردن خراب کاری های این دو تا پسر میشود.

موقع شستن صورتم متوجه تعدادی لک روی پوستم شدم. فکر میکنم این هارو دیروز هم دیده بودم اما انقدر بزرگ نبودند. چند دقیقه ای مشغول شستن صورتم شدم تا مطمئن بشم این لک ها به خاطر چرب بودن پوست صورتم نیست. حوله ای هم که برای خشک کردن صورتم استفاده میکردم را دور انداختم و مجبور شدم که با دستمال کاغذی صورتم را خشک کنم. باید یادم باشد امروز حتما چند تا حوله هم  سفارش بدم.
لیوان چای و بیسکوییت و زیرسیگاری را داخل سینی گذاشتم و به اتاقم برگشتم.
کنار تخت، زیر پنجره پشت میزم نشستم و لبتابم را روشن کردم. از داخل کشوی میز پاکت سیگارم را بیرون آوردم و یک نخ سیگار روشن کردم و از پنجره به سمت آسمان نگاه میکردم. آسمان هم مثل همیشه بود، یک سقف ابری بزرگ که همیشه در حال بارش بود! متوجه نشدم چند دقیقه است که حواسم دیگر به آسمان نبود و داشتم به نقاشی آقای ترزیان نگاه میکردم؛ نقاشی هایی اکسپرسیونیسمی که معمولا با سرعت زیاد و ضربه ها و کشیدن های متعدد قلم مو روی بوم شکل میداد. همیشه از رنگ‌های تند و اشکال کج و معوج و خطوط زمخت بهره می‌گرفت. راستش را بگم هیچوقت از محتوای نقاشی هایش سردر نیاوردم. فقط میدونم حجم قابل توجهی از هیجان و عواطف را برای کشیدن این نقاشی ها صرف میکرد. البته فایده ای هم نداشت چون تقریبا هر ماه حداقل دو نقاشی میکشید و هر بار هم اونهارو داخل سطل آشغال مجتمع می­انداخت.
آقای ترزیان مردی حدود سی ساله بلند قد با بدن ورزیده و  موهای رنگ شده بلوند ساکن طبقه پنج و واحد بیست و دقیقا روبرو واحد من یعنی واحد هفده بود. پنجره اتاقش هم به خاطر حالت نیم دایره ای مجتمع، دقیقا روبروی پنجره اتاق من بود و همیشه سه پایه نقاشی هایش را روبروی پنجره میگذاشت و خودش پشت به پنجره نقاشی میکرد. وقت هایی که نقاشی میکند، حرکاتش بیشتر شبیه به یک رقص یا یکجور رفتارهای مذهبی است. خودش هم آدم کم حرف و مهربانی است اما معمولا همسایه ها ازش دوری میکنند. فقط به این خاطر که هم­جنسگراست. قبلا میگفتم چرا باید اینطور باهاش رفتار کرد مگه تقصیر خودشه که به هم­جنس خودش تمایل داره؟ اما بعدتر متوجه شدم که همان حرفم با اینکه به قصد طرفداری از این گرایش بود هم اشکال داشت. چون اصلا موضوع تقصیر داشتن یا نداشتن نیست! وقتی تقصیرکاری وجود دارد که کار اشتباهی رخ داده باشد. خوب حالا که توی این مورد اتفاق غلطی نیوفتاده که بخواهیم بگوییم فلان شخص مقصر است.
اکثر مردم فکر میکنند به خاطر این هم­جنسگرا بودن، زندگی اون شخص هم زندگی کاملا جنسی و سرشار از روابط نامشروع اخلاقی است؛ درحالی که آقای ترزیان هم مثل بقیه آدم ها مشغول کار و بار خودش میشود، کار و بار معمولی خودش! غذا خوردن، فیلم دیدن، کتاب خواندن، قدم زدن، خرید کردن و... درگیری های معمول آدم هارا هم دارد. درگیری های مالی و اقتصادی و شاید باور نکنید اما هم­جنسگرا ها هم ممکن است گاهی اوقات داخل ترافیک گیر کنند!
لب­تابم که روشن شد، نفس های آخر سیگارم را هم کشیدم و داخل زیر سیگاری انداختمش و مشغول کار شدم.
آخرین پروژه ای که مشغولش هستم، تایپ و ویرایش یک مقاله درباره محیط زیست و گیاهخواری است. دیدگاه جالبی را مطرح میکند، به جای اینکه به مدت زمان تجزیه شدن مواد مختلف از جمله پلاستیک داخل طبیعت بپردازد، تاثیر گیاهخواری روی محیط زیست را بررسی میکند!
به طور دقیق حجم آب مصرفی برای رشد و به دست مصرف­کننده رسیدن حبوبات و گیاهان مختلف را نسبت به گوشت گاو و گوسفند محاسبه و حتی مقدار مصرف سوخت و انرژی برای رسیدن به دست مصرف کننده و زمان طبخ را بررسی کرده است.
همچنین حجم گازهای گلخانه ای ناشی از دام های زنده که داخل مقاله مطرح میکند، بسیار قابل توجه و چشمگیر است. راستش را بخواهید با خواندن این مقاله تصمیم گرفتم گیاهخوار بشوم، اما وقتی خواستم غذا سفارش بدم متوجه شدم که کمتر از ده درصد فهرست انتخاب غذایی که داشتم، شامل غذا های گیاهی بود که آنها هم شامل سالاد و پیتزای سبزیجات میشد. پس بعد از چند دقیقه گیاهخوار شدن، دوباره به دوران آسیب زدن به محیط زیست برگشتم و با خریدن همبرگر برای ناهار، شش متر مربع از جنگل های بارانی را نابود کردم!

یکی دو ساعتی با چای و بیسکوییت مشغول کار بودم تا صدای کشیده شدن لاستیک های اتومبیلی کف آسفالت خیابان توجهم را به خودش جلب کرد. بلند شدم و سعی کردم از پنجره خیابان را ببینم تا متوجه بشم چه اتفاقی افتاده و دیدم که از محوطه مجتمع چند نفری در حال دویدن به سمت خیابان بودند، مسیر دویدن ها و نگاه های مردم داخل خیابان را از پشت پنجره دنبال کردم تا متوجه اتفاقی که افتاده بود بشم اما خط ترمز اتومبیلی که باعث دور شدن توجهم از کارم شده بود و همه دویدن ها و نگاه ها به پشت دیوار های ساختمان ختم میشد.
دلم میخواست که برم بیرون و ببینم چه اتفاقی افتاده و چرا همه با نگرانی و تعجب به سمت خیابان میرفتند. اما میدانستم که نمیتوانم حتی وارد راهرو بشوم!
آخر دلیلی هم نداشت.
من بروم داخل خیابان، داخل آن شلوغی؟ با این لک های روی صورتم؟ اصلا اگر بروم بیرون داخل آن شلوغی، اگر کسی برای کمک آنجا آمده باشد، من حتما سر راهشان را میگیرم و نمیگذارم به کارشان برسند.
باید قرصم را بخورم.
از کشوی میز بسته قرصم را بیرون می­آورم و یکی میخورم.
دکتر سیاح سال پیش به خاطر مشکلی که داخل محیط های باز و شلوغ داشتم، این قرص هارا برایم تجویز کرد. سال پیش وقتی برای اولین بار پیش دکتر رفتم اوضاعم خیلی خوب نبود، راستش بعد از از دست دادن همزمان پدر و مادرم در حادثه رانندگی، اوضاعم کاملا به هم ریخت و برای ارتباط برقرار کردن با افراد دچار مشکلات جدی شدم. البته اگر بخواهم دقیق تر بشوم باید بگویم که تقریبا هیچگونه ملاقات و ارتباط با افراد برام ممکن نبود!
چند ماهی هست که از بی اثر بودن این قرص ها آگاه شدم و دکتر برام توضیح داد که این قرص ها فقط داروهای تلقینی بودند و صرفا برای دل خوش بودن من برایم تجویزشان کرده بود. اما نکته جالب اینجاست که حالا که به ماهیت این قرص ها پی بردم هم هنوز قبل از صحبت کردن با مامور تحویل سفارشات یا پرداخت قبض و شارژ ساختمان به مدیریت، بهشون نیاز پیدا میکنم.
مطمئن نیستم که دکتر راست گفته باشد، چون اگر قرص ها واقعی نباشند، یعنی دکتر یکبار به من دروغ گفته و اگر قرص ها دارونما باشند هم دکتر بازهم بهم دروغ گفته تا از خوردن قرص ها دست بکشم. در هر حال دکتر به من یکبار دروغ گفته و حالا که از قرص ها تاثیر خوبی میگیرم پس تصمیم دارم به خوردنشون ادامه بدم.

آخرین جلساتی که با دکتر صحبت کردم، حس میکردم که سعی داشت توجهم را به هدف گذاری برای آینده جلب کند که البته موفق هم بود و بعد از همون جلسه حس کردم به جلسات بعدی نیازی ندارم. الآن حدود سه ماهی از جلسه آخر گذشته است و حالم هم بد نیست.
هدف گذاری هایی هم برای آینده کردم.
از پشت میزم بلند میشم و رو به دیوار روبروی پنجره به نقشه بزرگی که به دیوار اتاقم زدم نگاه میکنم، همه شهر هایی که دوست داشتم سفر کنم را با پونز های رنگی علامت زده بودم. سیدنی، رم، لندن، سنگاپور، شفشاون، کیوتو، ادینبور و....
اما فایده اش چه بود؟ خودم هم میدانستم که با تایپ مقاله های دیگران که پولی درنمیاد. اصلا اگر پولی هم دربیاد مگر من میتوانم در شانگهای بدون اینکه دیده بشوم قدم بزنم؟

صدای تلفن باعث شد دست از خیالپردازی بکشم و برگردم به دنیای واقعی. از محل کارم تماس گرفته بودند. هرباری که این تلفن زنگ میخورد تمام وجودم میلرزید، اصلا باید صدایش را کامل قطع کنم. رفتم سر میزم و یک قرص دیگر هم خوردم. پیامی از محل کارم به ایمیلم آمد:

 سلام خانم پاشا. تماس گرفتم اما پاسخگو نبودید. خواستم یادآوری کنم مهلت آماده کردن مقاله خانم گیلانی، سه شنبه تمام میشود. اگر لطف کنید تا فردا آماده و ارسال کنید، پروژه جزو پروژه های تایپیست حرفه­ای میشود و ده درصد هزینه بیشتر دریافت میکنید.

اینها هم فقط به فکر پول و سود بیشترن! به صندلی تکیه میدم و بازهم نگاهم به نقاشی آقای ترزیان افتاد. نقاشی روی بوم بزرگ، پر از رنگ های تند که میشود گفت بیشتر به سمت بوم پرتاب شده بود تا کشیده شوند! رنگ های قرمزی که از پایین بوم به سمت بالا کشیده شده بود با خمیدگی های متعدد و خطوط باریک زرد رنگی که مثل زخم هایی روی خطوط قرمز میماند.
باز هم آقای ترزیان با آن قلم موی مخصوصش و رنگ سفید مخصوصش!
هربار قبل از اینکه تابلو هایش را داخل سطل بیندازد، یک خط سفید رنگ اریب از سمت راست و بالای بوم تا پایین میکشید. شاید این امضای کارهایش بود. بعد هم بوم را برمیداشت و وارد آسانسور میشد و تابلو را آرام داخل سطل میگذاشت. راستش برایم همیشه سوال بود که چرا یک نفر باید ساعت ها برای کشیدن یک نقاشی زمان صرف کند و بعد آن را دور بیندازد. همچنین اینکه حالا که اثرش را دور می­انداخت، چرا اینقدر احتیاط میکرد؟ و چرا از شوتینگ زباله استفاده نمیکرد؟ و چرا همیشه سرظهر اینکار را میکرد؟
غرق در همین فکر ها بودم که دیدم چند ثانیه بعد از برگشتن آقای ترزیان به ساختمان، دختر آقای فضلی به سمت سطل رفت و تابلو را برداشت و برگشت داخل ساختمان! آقای فضلی نگهبان و سرایدار مجتمع و مردی حدود پنجاه ساله بود با چروک های زیاد روی صورتش و یک سری خطوط کنار چشم هایش که وقتی میخندید، این چروک ها چند برابر میشد و اصلا تبدیل به بخشی از جذابیت ظاهری اش میشد. خانه­شان هم همان طبقه اول مشرف به حیاط ساختمان بود. آیدا، دختر آقای فضلی، دخترک لاغر اندام با موهای مشکی بلند و چشم های درشت مشکی و پوست سبزه بود، همیشه فکر میکردم خدا برای زیبا کردن این دختر کلی زمان گذاشته است. آیدا چهار پنج سالی از من کوچک تر بود و فکر میکنم بهار امسال بیست سالش را تمام کرد.
پارسال که به این خانه آمدم، وقت اسباب کشی، شیراز، پیش خاله افسون بودم و از آقای فضلی خواسته بودم تا حواسش به کارگر ها و وسایل هایم باشد. آیدا هم آن موقع تازه کنکور داده بود؛ روزی که نتیجه انتخاب رشته اش آمده بود خیلی خوشحال بود و همه ساختمان را شیرینی پخش کرد.
حالا نمیدانم تابلو های نقاشی مشوش و آشفته­ی یک نقاش سی ساله به چه کار یک دختر بیست ساله دانشجوی مهندسی نرم­افزار میخورد؟
کنجکاو شدم. اما هیچ راهی برای بو بردن به این قضیه نداشتم. حتی توانایی خوب صحبت کردن هم ندارم تا بتوانم بروم و موضوع را پیگیری کنم. البته اگر هم میتوانستم، مطمئن نیستم باید پیش چه کسی بروم و دقیقا چه چیزی بپرسم!
فکر میکنم باید این داستان هم کنار بقیه داستان های ناتمامی که اطرافم میبینم و میشنوم قرار بدهم و برگردم توی اتاقم و توجهم را به نقشه­ی رویاهایی که هیچوقت محقق نمیشود جلب کنم و خودم را درحال قهوه خوردن پشت یکی از میزهای کافه  «له دو مگو» زیر آفتاب لذت­بخش پاریس تصور کنم. یا شاید هم در حال قدم زدن روی دیوار چین. شاید هم بتوانم روی یکی از فرشهای مسجد نصیرالملک شیراز بنشینم و به سقف و نور هایی از پنجره های رنگی­اش به داخل می­آید خیره بشوم.

صدای در آمد. کسی پشت در منتظر من بود. با تردید به سمت در رفتم و از چشمی به بیرون نگاه کردم، پسر جوانی با یک کلاه کاسکت روی سرش و یک کارتن مقوای بزرگ دستش بود.
از پشت در پرسیدم: سلام،بفرمایید!
- بسته پستی دارید خانم.
- ممکنه بزاریدش همونجا جلوی در؟
- نه خانم. شما باید برگه تحویل را امضا کنید.
پشت در ایستادم و در را به اندازه ای که بتوانم برگه تحویل را بگیرم باز کردم و دستم را دراز کردم تا برگه را به من بدهد. معمولا اینجور وقت ها کسانی که برای بار اول با این وضعیت مواجه میشوند، زیرلب با خودشان حرفهایی میزنند و با تعجب فقط با شرایط کنار می­آیند و میروند. برگه را گرفتم و امضا کردم و تحویلش دادم و گفتم: ممنون لطفا همونجا بزاریدش.
مکث کوتاهی کرد و این طرف و آن طرف را نگاه کرد و مطمئن شد که کسی داخل راهرو نیست و گفت: همینجا داخل راهرو؟
چیزی نگفتم و بعد از چند ثانیه سکوت گفت: پس من این را همینجا گذاشتم!
از داخل چشمی نگاهش میکردم. بسته را جلوی در گذاشت و رفت. تا آسانسور بالا بیاید و سوار شود هفت هشت باری برگشت و به در نگاه کرد. شاید منتظر بود که این زن مرموز واحد هفده را ببیند.
همینکه درب آسانسور بسته شد، بسته را برداشتم و برگشتم داخل خانه.
یک کارتن مقوایی بزرگ اما سبک بود یک پاکت کوچک هم کنارش چسبیده بود. پاکت را باز کردم:

سلام سایه جان.
حالت چطور است؟ چند وقتی هست که از ما خبر نمیگیری ها.
تولدت مبارک عزیزم.
فکر میکنم بالای تختت آویزانش کنی به اتاقت رنگ و هیجان ببخشه؛ امیدوارم ازش خوشت بیاد. چند روز زودتر برایت ارسالش کردم تا به موقع به دستت برسد.
روز تولدت، روز خودت است و هر آرزویی که امروز داشته باشی و برایش واقعا تلاش کنی، حتما بهش میرسی.
مراقب خودت باش هر وقت هم توانستی و دلت خواست، خوشحال میشم صدایت را بشنوم.
                                                                               دوست دارت، خاله افسون

در کارتن را باز کردم کلی روزنامه و کاغذرنگی های خرد شده داخلش بود. یک کتاب از پائولو کوئیلو و یک جعبه کاغذی دیگر! کتاب را روی میز گذاشتم و در جعبه را باز کردم و چیزی که میدیدم را باور نمیکردم!
یک تابلوی نقاشی با رنگ های تند قرمز و زرد که روی تابلو پاشیده شده بود با قطره های آبی پر رنگ و زمینه مشکی رنگ با یک خط سفید بزرگ از بالا تا پایین بوم.
این بدون شک یکی از نقاشی های آقای ترزیان بود؛ حداقل اگر آن خط سفید رنگ را نداشت، شاید میتوانستم باور کنم این نقاشی، یکی از نقاشی های همسایه ام نیست. یکی از نقاشی هایی که همیشه سرانجامش سطل زباله مجتمع بود.
اما چطور ممکن است؟ خاله افسون از شیراز این تابلو را برایم فرستاده بود و بدون شک، زباله های مجتمع ما را در یک شهر دیگر تخلیه نمیکنند!
به یاد آیدا و آن داستان نیمه کاره ای افتادم که مدتی پیش اتفاق افتاده بود. انگار بعد از مدت ها میتوانستم یکی از این معما ها را حل کنم.
آیدا تابلو های آقای ترزیان را میفروخت و آقای ترزیان هم خبر نداشت که این دخترک دلربا، از  آثار او پول به جیب میزند. البته شاید هم خبر داشت. اما اگر خبر داشت پس چرا تابلو هایش را داخل سطل زباله می­انداخت. نه منطقی نیست. البته هیچ جای این داستان منطقی نیست. اصلا چرا باید کسی نقاشی بکشد و اثری خلق کند و بعد آنرا دور بیاندازد؟
باید جلوی اینکار را میگرفتم و کسی را از این اتفاق با خبر میکردم. اما نمیدانستم به چه کسی باید خبر بدهم و مطمئن هم نیستم که اینکار اشکالی داشته باشد. خوب وقتی که چیزی را دور می­اندازی که دیگر صاحبش نیستی. پس اگر داخل زباله ها چیزی پیدا کنیم می­توانیم صاحبش باشیم. اگر اینطور نبود که پلیس باید همه­ی ماموران شهرداری و بی­خانمان هایی که از داخل سطل زباله ها چیزی برمیداشتند را دستگیر میکرد!
فکر میکنم سطل زباله جای جالبی باشد، جایی که هیچکس صاحب محتویاتش نیست. و شاید همه چیزهایی که دور انداخته میشوند هم زباله نباشند. شاید آنهایی که دور انداخته میشوند یا کنار گذاشته می­شوند بی­ارزش نباشند بلکه فقط ارزش حقیقی­شان درک نشده باشد.
تابلو را کنار پنجره آویزان میکنم، به بیرون نگاه میکنم؛ آقای ترزیان، یک بوم سفید را روی سه پایه گذاشت و این روزمرگی بی پایان بازهم ادامه دارد.

---
ع.پ

... مـــیــم ...
۰۱ اسفند ۰۰:۵۶

جزئیات دقیق و حس و حالی که داشت رو خیلی دوست داشتم :)

پاسخ :

ممنون از اینکه خوندید و نظر دادید :)
 
Ella
۱۸ بهمن ۰۲:۲۰

خب من نه کتاب های زیادی خوندم نه از نویسندگی زیاد سر درمیارم. ولی به عنوان یه خواننده ی معمولی نظرمو مینویسم. با نقش اول همزاد پنداری کردم و بیشتر جاها درکش کردم. فکر میکردم مرد هست ولی وقتی برعکسشو فهمیدم واقعا جا خوردم و خیلی واسم لذت بخش بود که اینجوری کلیشه های جنسیتی رو از بین بردی! دوست داشتم بیشتر با بقیه ی کارکترا اشنا بشم و بنظرم تنها نقص داستان شخصیت پردازی کمش بود. یه داستان روزمره ی ساده ولی با کلی پیام نهفته! خیلی لذت بردم. حتما به نویسندگی فکر کن 😁👏🏻

پاسخ :

هوم
 شاید به قول شما هم باید طولانی تر و دقیق تر میبود تا میشد وضعیت بقیه افراد رو هم به تصویر کشید
هاشم کوچیکه
۱۶ بهمن ۰۵:۲۶

یعنی میخوام بگم خیلی ذهنت فقیره، نویسنده داستانی اول شخصی، هنوز چای بیسکوییت میخوری؟

----------------------

اما جدا از شوخی، راست و حسینی بگم کتابای چخوف هنوز از این بهترن، فقط به عشق خودت خوندمش؛ چرا اینقدر قرص؟ چرا اینقدر شلوغ؟ چرا اینقدر بی نتیجه؟ اینقدر تاریک؟ بابا تو مگه باب اسفنجی و پلنگ صورتی و... رو تجربه نکردی؟

پاسخ :

من همین الانش هم بهترین بیسکوییت رو ترد نمکی میدونم (این را گفته و تردی بر دهان میگذارد)
------------

این در واقع گیره یکی از استاد های دانشگاه بود که بشین یه داستان کوتاه بنویس!
نتیجه هم نمیدونم
دقت کنی داخل داستان همه یه اختلال روانی دارن!
کلا داستان به رشتم مربوطه یه مقدار
دختر فوبی اجتماعی داره، بعد اون یکی تمایلات جنسیشو به شکل هنر تخلیه کرده، بچه های همسایه احتمالا اختلال ADHD دارن و ....
جیران کمندی
۱۵ بهمن ۱۴:۱۱

آره خوب بود. حالا منم هم سطح خود شمام ولی خب خواننده رو میتونه جذب کنه و این پوئن مثبت بزرگیه.

نقد لحن و زبان واقعا پیچیده اس.

و فکر میکنم زبان شما گفتار نبود.

فعل ها کامل بود تاحد زیادی کلمات سالم مونده بودن بدون شکستگی.

ینی مثلا ننوشته بودین(حالا نمیدونم تابلو های نقاشی مشوش و آشفته­ی یه نقاش سی ساله به چه کار یه دختر بیست ساله دانشجوی مهندسی نرم­افزار میخوره)

تازه این یه مثال ریزه.

بهرصورت بنظرم خوب بود من خودم توی دراوردن این زبان خیلی مشکل دارم چون دیگه خیلی نوشتاری میشه .

 

پاسخ :

هوم... آره.
از طرفی آدم نمیخواد خیلی نوشتاری و ادبی باشه، از طرفی هم ترس هست که اون مرز شکستگی ها و محاوره گویی ها حفظ بشه
soofi ae
۱۵ بهمن ۱۱:۵۵

خب خب این داستان خفنه رو گذاشتیی*_*

اول بگم که ازهمون ابتدا از ایده وشخصیت پردازیا و نکته های داستان مثل جزعیات خیلی زیاد خوشم اومد*_*

خوشم اومددازاین جهت که خیلی کارکترای جالبی ساختی که ادم فکرمیکنه یه جایی تواین جهان حتما وجود دارن!

_

از ایرادات یا نکته های منفی بگم که خودم وقتی میخونم

اول خب شخصیت اصلا یه مرد توی ذهنم شکل گرفته بود وهنوزم مرده😓😂

دیگه اینکه یه خورده اخرش ادامه لازم داشت که داستان گسترده تربشه بیشتر به شخصیتا پرداخته بشه.

وخب نکته اینه که بنظرم میتونی همینو بعدها گسترشش بدی.درسته درحد داستان کوتاه برای یه پروژه دانشگاهی نوشتی اما داستان خودته وتو نویسنده ای

میتونی هرجور که میخوای تغییرش بدی حتی یه کتاب رمانش کنی!

:)درکلیت که دوسش داشتمایده هات خاصه*_*💖

پاسخ :

این مسئله مرد بودن و زن بودن ها یک موضوعیه که خیلی علاقه مندم ذهنیت هارو تغیر بدم
میدونی خیلی چیزا هست که (حالا چه بد چه خوب) صرفا محض عادت به مرد ها نسبت داده شده و انگار که یک زن نمیتونه این کارهارو بکنه و خب زیاد جالب نیست.
و اینکه دوست داشتم راوی، خودش یه مقدار دیرتر شناخته بشه و این موضوع که یه دختره هم مثل تلنگره دیگه.
.
درباره ادامه دادنش هم که میدونی تقریبا برای من غیر ممکنه!
چون دوست دارم همینقدر پر از نقص و ایراد بمونه تا اصالتش حفظ بشه. و ازش شاید برای خلق چیز دیگه ای کمک بگیرم.
.
بعدشم اینکه
شما خیلی لطف داری ها! *-*
جیران کمندی
۱۵ بهمن ۰۸:۲۸

من در حد نقد کردن نیستم فقط چندتا نکته ای که حین خوندنش به ذهنم رسیده رو میگم.

اولش که شروع کردی خیلی خیلی دقیق وارد محیط زندگی همسایه شدی. طوری که انگار ساکن اونجایی یا قبلا شاهدش بودی. اینکه بچه ها از تخت پا میشن دیگه فکر نمیکنم خیلی پر سرو صدا باشه. هوم؟ یا اینکه اون زن تا شب چیکار میکنه.

فکر میکردم لوکیشن ایران نیست. درواقع تصورم این بود که دارم داستانی راجب زندگی یه مرد میخونم که ایران نیست. و وقتی فهمیدم که زنه. از خودم پرسیدم چرا فکر کردی که مرده؟ بخاطر اینکه گفته بود جاسیگاری؟ نمیدونم! شوک جالبی بود!

یه نکته رو یاداوری میکنم. توی داستان کوتاه شخصیت ها نباید انقدر زیاد بشن که آدم گمشون کنه.

خانواده شمس، ترزیان، راوی، آیدا، دکتر، خاله. شاید کمی شلوغ باشه هوم؟

سبک نقد اینطوریه:

راوی اول شخص

درون مایه: خانواده ، دوستی، انزوا، غم، منفعت طلبی.

گره های داستان: لکه صورت، تصادف توی خیابان، بیماری راوی، نقاش، رفتار آیدا. پاکت پستی.

مکان: واحد هفده

زمان:گذشته نزدیک.

فقط یه سوال تو داستانت چه هدفی رو رسوندی؟ داستانت حول محور چی جلو میرفت؟

سه خط آخرت؟ توی داستان کوتاه از نوشتن جملاتی که بوی نتیجه گیری میده اجتناب میشه . سعی میشه توی کل روند داستان این نتیجه مثل محور عمل کنه و با هر خطی خواننده خودش به این نتایج برسه.

زیاد شد عذرمیخوام

پاسخ :

اول از همه واقعا ممنون که اصلا خوندی و بیشتر از قبل هم ممنون که وقت گذاشتی و راهنمایی کردی.
.
درباره خانواده شمس هم به نظرم آره... شاید به کل اضافی باشن!
دیگه اینکه راستش توی ذهنم اون موقع ها قرار بود یه داستان بلند باشه، حالا خیلی بلند هم نه اما حداقل پنج برابر این.
به خاطر همین یه مقدار کلا سمبل کاری شد!
 و توی ذهنم به این شکل بود که حالا این داستان ادامه پیدا میکنه و سه شخصیت ترزیان و آیدا و راوی(سایه) با هم ارتباط میگیرن و درگیری هایی دارن.

و خب میدونی خودم که دوباره و دوباره میخونمش، هربار ضعف های زیادی داخلش پیدا میکنم و یکی از بزرگترین سوال هام، درباره لحن نوشتنشه... در واقع ادبیات گفتاری ...
.
ولی قبول کنید بدون داشتن دانش فنی خوب بود دیگه !   D:

ارسال نظر آزاد است، اما اگر قبلا در بیان ثبت نام کرده اید می توانید ابتدا وارد شوید.
شما میتوانید از این تگهای html استفاده کنید:
<b> یا <strong>، <em> یا <i>، <u>، <strike> یا <s>، <sup>، <sub>، <blockquote>، <code>، <pre>، <hr>، <br>، <p>، <a href="" title="">، <span style="">، <div align="">
تجدید کد امنیتی
روان پژوه و بدترین نویسنده این حوالی ام
دل به آفتابگردان دادم و
خاطرات بودنم را مینویسم
هرچه باعث شود بیاندیشم را دوست دارم
فرزند قرن چهاردهمم و
شطرنج را هم دوست دارم
yekidie