یکی دیگه

یکی از هم جریانی ها

غلام خیاط

۵ دیدگاه

چای سیاه پررنگش را تمام کرد و سیگارش را روشن کرد. هیچوقت نفهمیدم بعد از چای، سیگار میچسبد یا بعد از سیگار، چای؛ به هر حال هر دو امر در جریان بود. پشت چرخ خیاطی اش نشسته بود و به یک نقطه از دیوار مغازه اش خیره نگاه میکرد، صدای گوینده خبر از تلوزیون کوچک 14 اینچ که بالای مغازه کوچکش وصل کرده بود می آمد.

- آغاز احداث هفده پردیس سینمایی در شهرهای فاقد سینما در جهت افزایش تماشاگران و بالا بردن فرهنگ جامعه...
سرم را برگرداندم به سمتش و با پوزخندی گفتم: اینها اصلا نمیدونن مردم سینما نمیرن! اصلا همین هزینه هارو میدادن چند تا فیلم درست حسابی میساختن، مراجعه به سینما هم بیشتر میشد. مشکل فرهنگ جامعه ما که اصلا سینما نیست، مردم کتاب نمیخونن اصلا سینمامون مگه فیلم فاخری هم میسازه که باهاش بخواد فرهنگ جامعه...

وسط حرفم میپره و میگه: تا به حال دقت کردی که انسان چرا زنده اس؟

روان پژوه و بدترین نویسنده این حوالی ام
دل به آفتابگردان دادم و
خاطرات بودنم را مینویسم
هرچه باعث شود بیاندیشم را دوست دارم
فرزند قرن چهاردهمم و
شطرنج را هم دوست دارم
yekidie