یکی دیگه

یکی از هم جریانی ها

قطار شوالیه

تبریز - ایستگاه راه آهن
سیزدهم آبان 1340

هوا طوفانی بود و باران شدیدی میبارید. سکو ها خالی از جمعیت بود و همه مردم به خاطر سرما به سالن انتظار رفته بودند. روی سکو، کنار قطار رفتم  تا دور از شلوغی سیگاری آتش بزنم و سرم از آن همهمه سبک شود. حوالی ساعت هشت بود که قطار آماده حرکت شد. ماموران قطار داخل سالن و روی سکو فریاد میزدند تا مسافر ها سوار شن و کسی جا نماند. سیگارم که هنوز تمام نشده بود را روی زمین انداختم، با پا خاموشش کردم  و سمت قطار رفتم. داخل قطار، درب کشویی کوپه را که باز کردم مرد شیک پوشی را دیدم که روی صندلی  کنار پنجره نشسته بود و پا روی پا انداخته و روزنامه میخواند. عینک گرد و موهای آب و شونه کرده اش نشان میداد تحصیل کرده است و به نظر می­آمد تازه از فرنگ برگشته است. به نشانه خوش­آمد سری تکان داد. بارانی ام را درآوردم و وارد کوپه شدم، کیفم را بالای صندلی گذاشتم و روبرویش کنار پنجره نشستم.
همینطور که نگاهش به روزنامه بود گفت: این آمریکایی ها انگار سر قضیه روس ها و گاگارین خیلی شاکی شدن!
- چطور مگه؟ چیشده؟
- اینجا نوشته آمریکا داره آزمایشهای اتمی اش رو تجدید میکنه. نوشته آمریکا در فضا دست به آزمایش های اتمی خواهد زد!
- فکر میکنم همه اینها فقط حرف و کل کل های سیاست مدار هاست و زیاد نباید اینهارو جدی گرفت.
- نمیدونم شاید هم درست بگی. اما بعید میدونم آمریکایی ها تا یکیو نفرستن فضا، بیخیال بشن.
دست هامو به نشونه نمیدونم باز کردم و از توی جیب کتم سیگاری درآوردم و با کبریت روشن کردم. چند دقیقه ای همینطور ساکت گذشت تا قطار به راه افتاد. یکی از مامورین قطار داخل راهرو حرکت میکرد و به همه کوپه ها سر میزد و بلیط هارو چک میکرد.
- آقایون چیزی لازم ندارید؟
- نه ممنون.
صدای بوق قطار و حرکت این غول بزرگ فلزی، چرخیدن چرخ ها و چرخ دنده های بزرگ  به مرور یکنواخت شد و عجیب بود که این صداهای نخراشیده در نهایت یک ریتم هماهنگ آرامش بخش ایجاد میکرد. صدای حرکت قطار روی ریل ها رو میشنیدم و به بیرون از پنجره نگاه میکردم قطره های باران روی شیشه سر میخوردند و به عقب میرفتند.

یک ساعتی گذشت و من کم­کم چشمهایم سنگین شده و چرتم گرفته بود. خواب و بیدار بودم که متوجه شدم قطار حرکت نمیکرد خبری هم از مرد فرنگی نبود. از پنجره به بیرون نگاه کردم و متوجه شدم یکی از ایستگاه های بین راهی است. همین وقت بود که مرد فرنگی وارد کوپه شد و در حالی خودش را میجنباند تا گرم شود، سر جایش نشست و گفت: اون بیرون واقعا سرده!
- ببخشید الآن کجاییم؟
- فکر میکنم اینجا ایستگاه هشترود باشه. مامور قطار گفت چند دقیقه ای اینجا توقف داریم.
به صندلی اش تکیه داد و از داخل کیف بزرگش پیپش رو درآورد و کبریت را روشن کرد و بالای پیپ قرار داد و چند تایی کام گرفت و با حرکت دادن دستش کبریت را خاموش کرد. دفترچه ام را برداشتم و شروع کردم به نوشتن.

حکایت ما، شوالیه های مغلوب پرمدعی
بودن و شدن انسان چیزی جز کم بودن و تلاش هایش برای کم نبودن است؟
کم بودن خودش و غیر خودش
حس عمیق شکست هایش برای خودش و غیر خودش

قطار حرکت کرد. از پنجره به بیرون نگاه کردم. بوی رطوبت باران که با بوی تنباکوی پیپ همسفرم همراه شده بود، حال و هوای خاطره انگیزی بهم میداد. یاد عمویم افتادم همیشه خدا حتی وقتی حرف میزد هم پیپ توی دهانش بود. شاید به همین خاطر آنقدر کم حرف بود. در کوپه باز مانده بود و با حرکت قطار جلو عقب میشد و صدای گوشخراشی میداد. مرد غریبه پیپش رو دست گرفت و بلند شد و در را بست. وقتی داشت برمیگشت و مینشست، نگاهی از روی تشکر بهش انداختم و فکر میکنم فقط برای اینکه حرفی زده باشد گفت: چی مینویسی؟ روزنامه نگار که نیستی؟
چند لحظه ای در ذهنم بالا و پایین میکردم که این چجور برداشتی است که هرکس هرکه را که چیزی مینویسد میبیند اول فکر میکند روزنامه نگار است؟! و با لبخند گفتم: نه فقط گاهی اوقات چیزهایی که یادم میاد مینویسم که فراموش نکنم.
- میتونم بخونم؟
- بله؛ البته هنوز چیزی ننوشتم.
دفترچه ام را بهش دادم کمی نگران بودم چون این بهترین چیزی نبود که تا به حال نوشته بودم. چند ثانیه ای همانطور که به پیپ پوک میزد، آن چند خط را خواند و سری تکان داد و زیر لب آرام گفت خوبه و دفترچه را بهم برگرداند. داشتم نگاهش میکردم و متوجه شدم چهره اش کمی از آن شور و شوق قبل خالی شده بود و با کمی گرفتگی به سمت پنجره قطار نگاه میکرد. رفتارش برایم غیرمنتظره بود فکر میکردم حرفی بزند یا تعریف و تمجید کند یا حداقل بگوید که بی ربط است. اما این...
همانطور که به بیرون نگاه میکرد گفت: به نظرت بوزینه در برابر انسان چیه؟
با تعجب پرسیدم: بوزینه؟
- آره. بوزینه، در برابر همین انسانی که کم میدونیش.
- نمیدونم. چیه؟
- بوزینه هیچوقت تلاشی برای کم نبودن نمیکنه. درواقع اصلا کم نیست چون بوزینه اس و تمام تلاشش برای بوزینه بودنه. انسان تو چرا شکست میخوره؟
- نمی‌دونم. چون انسانه؟
- فکر میکنم بوزینه اگر بخواد انسان باشه شکست میخوره.
- انسان هم بخواد انسان باشه شکست میخوره.
- نه دوست من انسان انسانه همونطور که بوزینه بوزینه اس و هیج شکستی نیست.
- واقعا چقدر امیدواری به انسان. من اینقدر نگاهم به انسان، خوش‌بین نیست. انسانْ باید شد. شدن نیاز داره، بودن نیاز داره.
- پس دنبال کلمه جایگزینی برای اون شعرت باش. انسان اگر تلاش کنه انسان باشه، کاری بیهوده انجام داده چون ماهیت و هستی و تعریفش همونه. اون کسی که تلاشی میکنه، دنبال چیزی ورای انسانه. انسان میتونه محدود به همین گوشت و خون و سکس و غذا باشه. یک روز جایی خواندم: فاصله انسان با گوریل خیلی کمتر از انسان است تا فیلسوف.

زیر لب گفتم: چیزی ورای انسان. چند ثانیه ای سکوت کردم و به فکر فرو رفتم. از جیب کتم سیگاری درآوردم و روشن کردم. که ادامه داد:
- من خوشبین نیستم. ماهیت انسان رو اونطور که هست، خلاصه در نیازهاش و رفتار حیوانی اش میبینم. انتظارِ تو از انسان بیش از توان اکثریت تشکیل دهنده این جمعیته. موجودات رو با خصیصه های عمومی اشون تعریف میکنن نه خصوصیات خاص. یک فیل که نقاشی میکشه، سطح انتظارات رو در برابر تمام فیل ها بالا نمیبره بلکه فقط خود اون فیل رو از باقی فیل ها متمایز و شاید برتر میکنه.
- باهات موافقت میکنم اگر جمله‌ اولم رو به این جمله تغییر بدم: آدم هم که بخواد انسان باشه، شکست میخوره. احتمالا با آدم و انسان مسئله کمتر بشه
- از نظرت هیچ آدمى نیست که انسان شده باشه؟
- آدمی هست که انسان شده باشه.
- پس همیشه شکست نمیخوره! البته من کلمه "فراانسان" رو بیشتر دوس دارم!
- میفهمم. اما گاهی اصالت تغییر میکنه. از این جهت که این آدم به قدری ذره ذره وجودش از جنس کم بودن و شکست شده که دیگه اون شکست نخوردن به چشم نمیاد. بلکه انگار اصالتش، اون واحد تعریفش، شده شکست. میخوام اینو بگم که ما چه نقطه‌ای رو میتونیم بگیم این خود خود انسان بودنه؟ یا فراانسان بودنه؟ مگه تمومی داره؟ اما تا دلت بخواد میتونیم نقطه گسست و شکست تعریف کنیم، نقطه کم بودن تعریف کنیم. در این گسست‌ها آدم‌هایی هستند که انسان میشن اما انسان بودن متوقف نمیشه و باز نیاز به شدن هست.
- در جریان بودن مهمه
- همین! در جریان بودن و شدن. تنها شکست و کم بودن‌ها میتونه مارو تعریف کنه نه پیروزی‌ها. البته اگر حاصل شه یا اصلا به چشم بیاد. مثل فرمانده جنگی که پر از زخمه و پیروز شده اما همچنان یادآوری اون کم بودن‌ها و زخمها، بیشتر از پیروزی اش، براش پررنگه. انگار که خودش رو اصلا توی اون لحظات بیشتر حس میکرده.

کمی مکث کرد و چند پوک به پیپ زد و گفت:
- جنگجو وقتى دشمنى نیست با خود نزاع میکند! پیروزی ها حاصل میشه و پایان هایی هست. اما مثالی هست برای پایان دنیا: سربازی که لبه دنیا ایستاده و تیری شلیک میکنه تا جایی که تیر پرتاب بشه، اون دنیا بزرگ تر شده و وقتی سرباز بره و برسه به اون تیر و دوباره تیر رو شلیک کنه بازم دنیاش بزرگ تر میشه. توی دیدگاه تو انسان در رقابت با چه چیزی قرار داره که شکست میخوره؟ یا در برابر چه چیزیه که کمه؟ توی نگاه من مرز، همینه که حالا هست من گسترشش میدم.
- خودش، امیالش؛ البته که منظورم امیال زمینی نیست.
- نه دوست من از نظر من توی این داستان شکستی نیست. حکایت حکایت دونده ایه که به خط پایان میرسه اما متوقف نمیشه و باز هم به دویدن ادامه میده و خط پایان رو خودش تعیین میکنه. اون با خودش و امیال خودش میجنگه اما شکستی در کار نیست چون خودش پایان رو تعیین میکنه.
- انسان رو تو شکست می‌بینی اصلا؟
- برای انسان شکست هایی هم هست.
- دونده ماراتن اگر همیشه درحال تعیین خط پایانش باشه، یعنی همیشه میخواد رکورد خودش رو بزنه. این یعنی سرشار از شکست‌های کوچیک. اصلا همین میل مدام به شکستن خط پایان نوعی شکسته، نوعی کم بودن انسان.
- این دیدِ تو، خواستن رو با شکست مترادف میکنه.
- اشتباه نکن! من دارم از امیالی حرف میزنم که فرای خواستنه. همین خواستن و پیروز شدنش میتونه شروع نقاط شکست بعدی باشه. فارغ از شکست‌های نرسیدنش، انسان در نقاطی هم برای خودش تعریف میکنه حس کم بودن داره. پس یک متر خط پایانش رو میبره جلوتر و جلوتر و جلوتر.
- و به اون یک متر جلو تر میرسه هربار. درسته؟
- نه لزوما
- میرسه تا یه دونه یه متر آخر دیگه
- یک متر جلوتر معنیش یک پیروزی و بینهایت شکسته
- شما نهایت یک شکست تجربه میکنی نه بینهایت شکست رو. ممکنه اخرین یک متری که میخوای بری رو دیگه نتونی ادامه بدی.
- ازت یه سوال دارم. حس شکست‌هات برات تکراری میشن یا حس پیروزی‌هات؟
- پیروزی ها احتمالا. بستگی رخدادش داره!
- رخداد رو ولش کن. این انسان لعنتی کمه و درد اینجاست!

سیگارم تمام شد و سیگار دیگه ای از جیبم درآوردم و کبریت را که روشن کردم گفت:
- یه جای کار میلنگه دوست من
- شاید این باشه که تو انسان رو خیلی جدی و دست بالا میگیری.
- انسان تو هنوز اسیره.
- کی نیست؟
- در هر اسارتی یه بند و زنجیری هست و وقتی زنجیر هست، معنی اش اینه که در نبود زنجیر آزادی هم هست.
- ترجیح میدم بگی رهایی.
- و اتفاقا فکر میکنم تو انسان رو دست بالا میگیری و دست نیافتنی. من که گفتم انسان بیشتر شبیه گوریله!
- آره من انسان رو دست نیافتنی و آدم رو شبیه به گوریل میبینم.
- پس یعنی انسان رها است؟
- خیر. به نظرم در موفق‌ترین حالتش میتونه در مسیر رها شدن قرار بگیره؛ اما انسان رها شده رو نمیتونم تصور کنم.
- فکرکنم تو سه دسته از این موجود داری: آدم، انسان و انسان ورای تصورت!
- این دوتای آخری میتونن برام یکی باشن. جدا نیستن از هم.
- اما سومی رو نداری هنوز؛ خصلتش رو کشف نکردی، ندیدیش، نشناختیش ...
- شاید. ولی من این دسته بندی هارو زیاد درک نمیکنم. به قول خودت وقتی جریانی وجود داشته باشه همه چی تو این جریان خلاصه میشه نه ساحل‌هایی که میتونه تو این جریان وجود داشته باشه. اصالت در جریانه، بودنه، شدنه.
- همه تن به آب نمیزنن تا در جریان باشن. بعضی ها تو چمنزار مشغول چریدن میشن.

پوک عمیقی از سیگارم گرفتم و لبخندی زدم و گفتم:
- عالی! این جهل مرکبه که نسبت به همون کم بودن وجود داره و وقتی از این این جهل رد بشه یعنی اینکه میدونه که نمی‌دونه و میدونه کم بودن چیه، آغاز جریان میشه. بیا نقطه شروع انسان رو این لحظه بگیریم.
- لحظه ای که میزنه به آب!
- برای من لحظه‌ای عه که میفهمه کمه.
- این رودخونه تهش اقیانوسه.
- اقیانوسی که ته نداره. نه در عمق. نه در افق.

- اونجا دیگه رسیده؟
- چیزی به نام رسیدن برای من ملموس نیست.
- غرق شدن چطور؟
- ممکنه. بخشی از جریانه. بخش زیادی اش هم طبیعیه. شاید ظرفیت و توانایی اش همین قدر بوده. بالاخره اقیانوس خطرناکه!

لبخندی زد و نگاه کرد پیپش را از دهان بیرون آورد و جمله ای و گفت : البته نه برای همه با هر توانایی.
سری به نشانه تایید تکان دادمو زیرلب تکرار کردم: نه برای همه با هرتوانایی. و گفتم: به قول دوستی، "ما به هست آلوده ایم آری".

این را که گفتم چندبار صدای گلوله به گوش خورد و ناگهان قطار با تکان های شدید و سر و صدای کشیده شدن فلز از حرکت ایستاد. چند لحظه ای در حالی که دستم را به دیواره های کوپه گرفته بودم با یک حالت پرسشگر به همسفرم خیره شده بودم. چند ثانیه ای در سکوت کامل گذشت و صدای پای مامور قطار که از انتهای سالن با قدم های محکم و عصبانی به سمت جلو قطار میرفت به گوش میرسیده با یک حالت مضطرب و عصبی به مردم میگفت سرجاهاتون بشینید و داخل کوپه هاتون بمونید. از قطار خارج نشید لطفا...
از جلوی درب کوپه ما که گذشت از پنجره به بیرون نگاه کردیم باران شدیدی بود و باد تندی میوزید چیز زیادی معلوم نبود. تعداد زیادی از مردم از قطار پیاده شده بودند و با شک به سمت جلو قطار میرفتند. همه نگاه ها به جلوی قطار بود. کنار گوشم پسرک نوجوانی را صدا زد و پرسید: هی پسر چه خبره؟ چیشده؟  پسرک هم با سرخوشی جواب داد: نمیدونم مطمئن نیستم. انگار یه نفر میخواسته به زور سوار قطار بشه و جلوی قطار وایساده تا قطار رو به زور تگه داره. مامور های قطار هم تا میخورد زدنش! این را گفت و رفت عقب قطار و دوباره سوار شد. با تعجب به هم نگاه کردیم و سر جایمان نشستیم. صدای تند تند راه رفتن مامور قطار را که داخل راهرو شنیدم دم در کوپه رفتم و نگهش داشتم و پرسیدم چیشده؟ نفس نفس زنان گفت: نگران نباشید آقا خطر از بیخ گوشمان رد شد داخل کوپه بمونید. همین را گفت و رفت. خواستم جلویش را بگیرم و بپرسم خب آخه دقیقا چیشده، که دیر شده بود. کوپه بغلی امان یک خانواده بودند و پدرخانواده جلوی در کوپه ایستاده بود و به اینطرف و آنطرف نگاه میکرد. ازش پرسیدم شما فهمیدید چی شده؟ گفت:« انگاری کوه ریزش کرده و قبل اینکه همه امون بریم اون دنیا، یه نفر از این روستایی ها سر میرسه و با نور آتیش فانوسش و چند تا تیرهوایی راهبر قطار رو شیرفهم میکنه و اونا هم قطار رو نگه میدارن.واقعا شانس آوردیم.»
با تعجب گفتم: حالا چی میشه؟ با عصبانیت گفت : من چه میدونم مرد مومن. بعد برگشت و رفت داخل کوپه اش و در را بست...

- ممکن است این داستان واقعی باشد.

کنت ویلیام
۰۲ آذر ۲۰:۲۳
من بعید می‌دونم واقعی باشه. یه چنین گفتگویی توی دنیای واقعی خیلی بندرت پیش میاد. مثلا آخرین باری که یه غریبه سعی کرد با من صحبت کنه یه زن با یه بچه توی بغلش بود و داشت درباره ی شوهرش نق می زد.اینکه آدم نمیشه و باید طلاقشو بگیره. و من نمی‌دونستم چی بگم. بخاطر همین پا شدم از اونجا رفتم.

پاسخ :

هوم.
در واقع داستانه قطار و ... واقعیه (همون داستان ریزعلی خواجوی)
دیالوگ ها هم واقعیه و یک سمتش خودم بودم اما در شرایطی متفاوت
 فقط فضا ها و تاریخ رو قاطی کردم
-
کار خوبى کردی، از یک سری صحبت ها باید فرار کرد
Le plus mauvais Jedi
۳۰ آبان ۲۳:۵۰
اقیانوس خطرناکه...👌👌👌

پاسخ :

ولی نه برای همه
میلاد
۳۰ آبان ۲۲:۰۳
و من چقدر خوشحالم که دوست قدیمیم اینقدر خوب مینویسه.

پاسخ :

شما لطف داری.
ما باید بیایم از شما یه کتاب امضا شده بگیریم.
soofi ae
۲۳ آبان ۲۰:۰۲
حالا سوال وانتقاد همیشه که نباید تعریف کرد👀
سوال اینکه ممکن است واقعی باشد رو شرح بده!چرا؟
.
انتقاد اینکه من حاضرم تو اینو بلند وبه صورت کتاب بنویسی بالذت بخونمش
یه چیزی اینکه مکالمه ها بعضی جاها گیج کننده میشدو یه جورایی نخش ازدستم در میرفت مثل پاسخ های کوتاهِ پشت هم
که میتونه جمع وجور تر باشه!
اما خب من باهمین روندم دوسش داشتم یه جورایی چون با لحن خودم آشنام وخوشم میاد ممکنه برای بقیه یکم گیج کننده باشه وطولانی
_
ولی آخر کلام بگیم من از ۲۰ بهت ۱۹رومیدم:)♡

پاسخ :

- خب دیالوگا که واقعی بود تقریبا!
 باقی چیزای داستان هم همه واقعا رخ دادن فقط یه ترکیب زمانی اتفاق افتاده بین وقایع
(اون توقف قطار آخر داستان هم که دیگه فهمیدی خودت بیشتر لو نمیدم)

این صفحه روزنامه هم اینجا باشه...

soofi ae
۲۳ آبان ۱۹:۵۷
خب اول بگم که چندتا قسمت متنت رو منحصر به فرد کرد!مثل وقتایی که من قلم کوئلیو رو میخوندم ولذت میبردم ازاینکه قلمش رو شناخته بودم،جمله هایی که به کاربردی هم انگار "مال"توبودن وهم جوری شد ک بگم اگر داستان بنویسی من بالذت میخونم ومیتونم تشخیص بدم برای توعه..:
.
همیشه خدا حتی وقتی حرف میزد هم پیپ توی دهانش بود. شاید به همین خاطر آنقدر کم حرف بود
.
چون این بهترین چیزی نبود که تا به حال نوشته بودم
.
انسانْ باید شد. شدن نیاز داره
.
اصالت در جریانه، بودنه
.
بعضی ها تو چمنزار مشغول چریدن میشن
.
-
واین زیباست:)

پاسخ :

مرسی مرسی! :)
 به خاطر اینه که باهم درباره این موضوعا گپ زدیم و دیالوگ ها دیالوگ های واقعی بودن
Lady Éowyn
۲۳ آبان ۱۹:۲۴
هیچ راهی نیست آدم بدونه نیاز داره یه متن رو بخونه، قبل از این‌که اون متن رو بخونه... و من برای لحظاتی نزدیک بود به خاطر طولانی بودن این متن رو نخونم! :)

پاسخ :

دقیقا داشتم فکر میکردم انقدر طولانیه هیچکس نخواهد خوند. :)
ارسال نظر آزاد است، اما اگر قبلا در بیان ثبت نام کرده اید می توانید ابتدا وارد شوید.
شما میتوانید از این تگهای html استفاده کنید:
<b> یا <strong>، <em> یا <i>، <u>، <strike> یا <s>، <sup>، <sub>، <blockquote>، <code>، <pre>، <hr>، <br>، <p>، <a href="" title="">، <span style="">، <div align="">
تجدید کد امنیتی
روان پژوه و بدترین نویسنده این حوالی ام
دل به آفتابگردان دادم و
خاطرات بودنم را مینویسم
هرچه باعث شود بیاندیشم را دوست دارم
فرزند قرن چهاردهمم و
شطرنج را هم دوست دارم
yekidie