یکی دیگه

یکی از هم جریانی ها

جوانگ رو اعصاب

دیشب خواب دیدم که پروانه ام و امروز وقتی بیدار شدم سوال برایم پیش آمده که من حقیقتا انسانی هستم که خواب دیدم پروانه ام یا حقیقتا پروانه
ای هستم که خواب می بینم انسانم.

همیشه توی خواب ها وقتی یک اتفاق خطرناک یا هیجانی میوفته بیدار میشیم. حدس میزنم اگر الان خواب بودم احتمالا تا الان باید صدها بار از خواب میپردیم.
هرچند همین هم مشخص نیست؛ شاید هرباری که از خواب بیدار میشیم، در حال شروع خواب جدیدی هستیم که از آن بی خبریم و خاطرات، تنها بازی ها و پیش فرض های این خواب باشند و واقعا رخ نداده باشند.
شاید روزی، جایی انتخاب خودمان بوده که به خواب برویم و اینطور زندگی کنیم.
شاید زندگی بعد از مرگ همین باشد. فقط یک خواب عمیق و بی بازگشت برای این دنیا و شروع دوباره خود در دنیایی دیگر. یا حتی همینجا به شکلی دیگر.
شاید ما حاصل دنیای دیجیتال باشیم و تنها کاراکتر های یک بازی کامپیوتری که برای سرگرمی طراحی شده و جوانک سرخوشی کنترل همه چیز را در دست دارد.
نمیدونم
چیزی که میدونم اینه که برای فهمیدنش باید مثل ترومن از دریای طوفانی ترس ها و خاطراتمون عبور کنیم تا شاید این قایق جایی به دیوار آبی رنگی خورد و تونستیم از پله ها بالا بریم و وارد دنیای واقعی بشیم.

qazaal
۲۳ مرداد ۲۱:۲۷
بنظرم توی یه بازی کامپیوتری نیستیم چون یه بازی نیازی به این همه کاراکتر بیهوده و بلا استفاده نداره:)
ولی شاید واقعا اینا همش یه خوابه و وقتی میخوابیم درواقع بیداریم :دی
یا شاید کلا تو خوابیم و وقتی بمیریم بیدار میشیم و میفهمیم که همه اینا یه شبیه سازی بوده واسه تجربه زندگی آدمایی که تو گذشته های دور زندگی میکردن :)))

پاسخ :

هیچی بیهوده نیستا!
خب این تجربه میشه مثل بازی آینده ها برای تجربه گذشته دیگه!
Sepideh Adliepour
۱۵ مرداد ۱۱:۵۰
به نظرم تنها چیزی که باعث شده خیلی در این فکر فرو نرم که شاید الان که بیدارم در واقع خوابم و دارم خواب میبینم این بوده که
خواب ها معمولا خیلی باهم شباهتی ندارند
همشون از یک جای خاص شروع نمی شن و اینه که باعث شده به این فکر نکنم که شاید الان خوابم و اون موقع بیدار مثلا
من اینجوری تجزیه تحلیل کردم🤷‍♀️

پاسخ :

تقریبا هیچی نفهمیدم :)
 اما خب ما درباره خواب هامون بعد از اینکه بیدار میشیم میتونیم فکر کنیم و فقط خاطرات کوچیکی یادمونه و شاید اون شخصیت ما داخل خواب کاملا آگاه ازحال و گذشته اش باشه و برای ما که بیدار شدیم و میخوایم اون رو به عنوان یک موقعیت خارجی فرض کنیم، ناآشناس
soofi ae
۱۵ مرداد ۰۰:۱۰
چقدخلاقی خب تو:)
حسودیم میشه به ذهنت!
گاهی وقتا دوستداریم خواب بوده باشه وبیداربشیم..
یادوستداریم تهش ازیه دیواری بالابریم وبه واقعیت برسیم
البته کاش لاقل میفهمیدیم انتخاب خودمون بوده یانه!
وحتی دوستداشتم که پروانه بودم
لاقل پروازمیکردم و به این زمین واین مکان
قفل نشده بودم..
ودراخر تخیلیات ذهن ما همینجاش قشنگه*-*
وقلم تو قشنگ تر

پاسخ :

تو لطف داری آفتابگردون
همش استفاده دوباره از گفتار بقیه بود
ارسال نظر آزاد است، اما اگر قبلا در بیان ثبت نام کرده اید می توانید ابتدا وارد شوید.
شما میتوانید از این تگهای html استفاده کنید:
<b> یا <strong>، <em> یا <i>، <u>، <strike> یا <s>، <sup>، <sub>، <blockquote>، <code>، <pre>، <hr>، <br>، <p>، <a href="" title="">، <span style="">، <div align="">
تجدید کد امنیتی
روان پژوه و بدترین نویسنده این حوالی ام
دل به آفتابگردان دادم و
خاطرات بودنم را مینویسم
هرچه باعث شود بیاندیشم را دوست دارم
فرزند قرن چهاردهمم و
شطرنج را هم دوست دارم
yekidie