یکی دیگه

یکی از هم جریانی ها

قتل

۳ دیدگاه

 خواستم اینجا یک اعتراف بکنم.
جدی میگم اما دوست ندارم جدی گرفته بشه!

در یک کلام تمایل عجیبی به قتل دارم!
در رابطه با اینکه علت این موضوع چیه میتونم خیلی راحت بشینم و روانکاوانه برای خودم یک شرح حال بیارم و از ابتدا همه عوامل تاثیر گذار بر شخصیتم رو بررسی کنم و عقاید کوچیک و بزرگم و حتی تمایلاتی که شاید در ظاهر هیچ ارتباطی به این موضوع ندارن رو بررسی کنم و ببینم که بله علاقه ام رنگ آبی هم بی تاثر در این قضیه نیست!
اما این چیزها الان در حوصله نمیگنجه و اینجا هم مطب نیست.

اسلحه

۴ دیدگاه

خواستم از سازنده های اسلحه به عنوان سازندگان ابزار قتل انسان ها نقد کنم!
بعد نشستم توی ذهنم بررسی کردم که چی میشه گفت؟!
در واقع چیزی نمیشه گفت و اینها فقط مخترعین زمانند و مخترع هم بنا بر نیاز، چیزی میسازه!

اصلا چه نیازی به اسلحه هست؟
اولین اسلحه ای که انسان، خارج از ابعاد حیوانی خودش یعنی دندون و ناخن به دست گرفت چوب و سنگ بود. که علتش هم مشخصا برای شکار و دفاع از خودش در برابر حیوانات دیگه بود. به مرور زمان این اسلحه ها تکامل پیدا کردن تا به اسلحه های پیشرفته امروزی رسیدن.

گشتن

۵ دیدگاه

شاید بارها این داستان کوتاه را شنیده باشید.
داستان مردی که زیر چراغی توی کوچه درحال گشتن به دنبال چیزی بود. مردی به او رسید و پرسید به دنبال چه میگردی؟ مرد درحال گشتن پاسخ داد به دنبال کلیدم هستم. مرد دیگر پرسید آنرا کجا گم کردی؟ دیگری گفت در زیرزمین خانه ام! وقتی مرد پرسید که خب چرا اینجا را میگردی، گفت چون اینجا نور هست در زیرزمین که نور نیست.

جوانگ رو اعصاب

۳ دیدگاه

دیشب خواب دیدم که پروانه ام و امروز وقتی بیدار شدم سوال برایم پیش آمده که من حقیقتا انسانی هستم که خواب دیدم پروانه ام یا حقیقتا پروانه
ای هستم که خواب می بینم انسانم.

حرف های چند ساله

۳ دیدگاه

گاهی اوقات برای اینکه چرا چیزی رو توضیح نمیدم یا اینکه چرا سکوت میکنم، با دیگران دچار مشکل میشم.
موضوع اصلی در واقع اینه که برای توضیح بسیاری از چیزها لازمه تا یک سری پیشنیاز ها وجود داشته باشه و وقتی اون پیش نیاز ها وجود ندارن، گفتن من هم چیزی رو تغیر نمیده و حتی شرایط رو بدتر هم میکنه چون از نظر دیگران حرف های تو چرند به نظر میاد.

حیاط مدرسه

۲ دیدگاه

یاد حیاط مدرسه افتادم.

فکرش را بکن یک محوطه باز که تعداد زیادی از دانش آموز های هم سن و سال خودت اطرافت رو پر کردن. همیشه سر و صدا و شلوغی هاشون بود. همیشه درباره موضوع بوفه مدرسه و خوراکی خوردن ها حرف زدیم.
درباره بازی هایی که انجام میشد هم حرف زدیم.

چیزی که باعث شد دربارش بنویسم، یک جریان بزرگ از تفکر و بستر همراهی بود که فکر نمیکنم دیگه جایی بشه تجربه اش کرد.

بودن

۴ دیدگاه

شنیدیم
بودن یا نبودن مسئله این است.
البته فقط تا همین جا!

ده روزی از تولدم میگذره. دوست داشتم روز تولدم تنها باشم و پاشم صبح زود برم سمت مادرم. منظورم از مادر، همون مادر سبزینه پوشه که به همه ما زیست بخشیده.

روان پژوه و بدترین نویسنده این حوالی ام
دل به آفتابگردان دادم و
خاطرات بودنم را مینویسم
هرچه باعث شود بیاندیشم را دوست دارم
فرزند قرن چهاردهمم و
شطرنج را هم دوست دارم
yekidie