یکی دیگه

یکی از هم جریانی ها

قتل

 خواستم اینجا یک اعتراف بکنم.
جدی میگم اما دوست ندارم جدی گرفته بشه!

در یک کلام تمایل عجیبی به قتل دارم!
در رابطه با اینکه علت این موضوع چیه میتونم خیلی راحت بشینم و روانکاوانه برای خودم یک شرح حال بیارم و از ابتدا همه عوامل تاثیر گذار بر شخصیتم رو بررسی کنم و عقاید کوچیک و بزرگم و حتی تمایلاتی که شاید در ظاهر هیچ ارتباطی به این موضوع ندارن رو بررسی کنم و ببینم که بله علاقه ام رنگ آبی هم بی تاثر در این قضیه نیست!
اما این چیزها الان در حوصله نمیگنجه و اینجا هم مطب نیست.

فقط میخوام از این تمایلم و چگونگیش براتون بگم.
من خیلی بررسی اش کردم و متوجه شدم که هیچ گونه تمایل به آزار فیزیکی یا روانی افراد ندارم و حتی این رخداد برام آزاردهنده هم هست و فقط تمایل به قتل افراد رو دارم و غالبا تصاویری که از اون موقعیت توی ذهنم تجسم میکنم خیلی عادی و بخشی از جریان زندگی محسوب میشه و خیلی سریع تر از این اتفاق میوفته که داخلش عجز و ناله و التماس وجود داشته باشه.
اگه بخوام به این نوشته ام نظم بدم باید دو بخش کلی ایجاد کنم، یکی بخش افرادی که توی ذهنم میکشم و دیگری بخش علت کشتن اونها و بخش دیگه هم شکل کشتن این افراد هست.
خودم میدونم گفتم دو بخش! چون نمیخواستم درباره علت هاش حرف بزنم و بعد از نوشتنش هم تصمیم گرفتم که جملات قبلم رو ویرایش نکنم!

خب بزارید بریم سراغ افرادی که توی ذهنم میکشم!
در حقیقت هیچگونه معیار مشخصی برای این موضوع ندارم و میتونم بگم که نسبتا به صورت اتفاقی انتخاب میشن و البته نه کاملا اتفاقی. فقط در لحظه به ذهنم خطور میکنه که اگر این فرد نباشه هم چیز خاصی عوض نمیشه (البته اینجا باید بگم که از نظر من به طور کلی اگه همه انسان ها هم وجود نداشته باشن چیز خاصی تغیر نمیکنه) اما خب چون نسبت به این قضیه آگاهی دارم که تفکر درباره حذف کامل بشریت خیلی بیمارگونه است، با خودم تسهیلش کردم و یک سری معیار های نانوشته و بدون نظم و ناگهانی رو انتخاب کردم که هیچگونه تفکر پیوسته ای در انتخابشون وجود نداشته و تنها به صورت درک یک سری از مسائل توی ذهنم شکل گرفته و فکر میکنم که مربوط به اینه که "اگر انسان ها باید باشند، باید چطور باشند!"
که خب بقیه اش هم مشخصه دیگه؛ اگر اونجوری نباشن یا یکی از اون مولفه هارو نداشته باشن طبیعیه که بهتره که نباشن!
توی همین قسمت درباره علت این قتل ها هم داریم بحث میکنیم
و اگه بخوام دقیق تر بیان کنم باید بگم که این معیار ها میتونه از طرز لباس پوشیدن باشه تا گفتار و رفتار افراد.
منظورم این نیست که یک نووع خاصی از لباس پوشیدن یا تمیز و کثیف بودن یا یک مدل حرف زدن یا لهجه برام معیار های مثبت یا منفی باشه. موضوع در واقع بحثی کلان تر از این چیزهاست. اینظور که خیلی وقت ها کسی که لباس های کثیفی داره رو به کسی که لباس تمیزی داره ترجیح میدم و حتی برعکس.
میدونم اینجا بیشتر به نظر میاد که خیلی دلی و سلیقه ای دارم انتخاب میکنم. اما در واقع اینطور نیست و  بیانش برام خیلی دشواره که چطور این مسائل رو توی ذهنم تحلیل میکنم!
اصلا یکی از دلایلی که الان این رو دارم اینجا مینویسم اینه که نمیتونم فرمول محاسباتش رو پیدا کنم و میدونم که یک فرمولی وجود داره.
بگذریم که حرف توی این قسمت زیاده.
یه مقدار به بخش هیجان انگیز ماجرا بریم!

شکلی که افراد رو میکشم!
همین اول دوباره تاکید کنم که مخالف آزار دادن و ایجاد درد هستم و همچنین از کثافت کاری هم خوشم نمیاد! یعنی مثلا از اینکه خون بپاشه و پخش شه و یه صدای جیغ بنفش بیاد و بعد مثلا همه فرار کنن و ... اصلا به نظرم جذاب نیست.
قتل باید با آرامش و در سکوت انجام بشه.
البته سناریو های پر سروصدا هم توی ذهنم داشتم مثلا قتل توی مترو یکی از سخت ترین ها بوده برام و میتونم بگم تقریبا هیچ راهی نداره که در سکوت و خلوت انجام بشه و غالبا خیلی مسخره به نظر میاد! مثل هل دادن طرف جلوی قطار
خب این خیلی سطحی و کلیشه ای و مسخره است!
یا یکی دیگه از مشکلاتی که توی این موضوع شکل قتل دارم اینه که علاقه زیادی به چاقو دارم و از اون طرف هم مخالف خونریزی و دردم و گاهی اوقات این احساس علاقه به استفاده از چاقو بر منطق جلوگیری از درد و خونریزی، چیره میشه و راهی جز استفاده از چاقو برام نمیذاره و حتی گاهی اوقات این استفاده از چاقو، با یک ضربه نیست و دوست دارم که مبارزه هم وجود داشته باشه و باید بگم که موضوع تمایل به مبارزه غالبا برای افرادی اتفاق میوفته که براشون احترام قائلم.
اما در رابطه با مدل قتل که چاقو درش هست مورد های یک ضریه و تمام هم وجود داشته (مثلا فروکردن مستقیم چاقو توی سر) البته همین الان همون حس نفرت انگیزی که به شما دست داد هم به من دست داد و عمدا این جمله رو بیان کردم تا شاید چند لحظه حس بدش رو تجریه کنید و اگه تجربه نکردید احتمالا مشکل دارید!
البته باید بابتش عذرخواهی کنم!
بخوام شکل مورد علاقم رو بگم، باید بگم که بهترین مدل قتل، قتل های دسته جمعی و مشاهده سقوط یک جامعه است.
مثلا توی یک بالکن بایستی و ببینی که یک جامعه بزرگ روبروی تو به وسیله یک گاز میمیرن و خب دوست دارم این گاز یه مقدار توهم آور هم باشه و البته بیشتر دوست دارم توهم ها باعث خوشی اون افراد باشه واون لحظه از مرگ خودشون هیچ حس درد یا ناخوشی نداشته باشن!

میدونم این موضع بالکن و مشاهده این مرگ ها این تصور رو ایجاد میکنه که تمایل به قدرت و یا خودشیفتگی و یا عقده حقارت یا از این دست عوامل باعث این اتفاق میشه اما در رابطه با این موضوع باید بگم که من واقعا از اینکه دارم زندگی افراد رو ازشون میگیرم خوشحال نمیشم و در واقع نمیدونم گفتن این جمله چطور ذهنیتی براتون ایجاد میکنه اما من در واقع"از اینکه برنامه هاشون رو به هم میزنم و میکشمشون، ناراحت میشم اما از مرگشون نه"
چون فکر میکنم اینجوری بهتره!

خوشم نمیاد الان بیاید و از این حرفها بزنید که مثلا تو مگه چه موقعیت داری که بخوای برای زندگی بقیه تصمیم بگیری و یا چطور میتونی انقدر سنگدل باشی و یا از اینجور حرفها که وای چقدر ترسناک یا نمیدونم اینجور جمله ها دیگه!
یه مقدار توی ذهنتون دیوونه تر بشید و فقط چند دقیقه ای با این موضوع همراه بشید و به عنوان یک بازی یا شوخی بهش نگاه کنید.
درمورد اون حقایقی که باعث این تفکر میشه هیچ بحثی نکردم و فقط جنبه های جالب و دیوانه وار قضیه رو بیان کردم که بحث نکنیم.
با مسائل روانشناسی هم بررسی اش نکنید...
فقط بیاید رشد کنیم!

پرنده‌ی کوچ
۱۲ مرداد ۱۱:۳۴
کتاب ده بچه زنگیِ آگاتا کریستی رو بخون. مطمئنم جذابه برات. مخصوصا فصل آخرش.

پاسخ :

خیلی خیلی ممنون از معرفی کتاب
Sepideh Adliepour
۱۰ مرداد ۱۳:۰۹
من خیلی وقتا دلم می خواد بعضی ها نباشن یعنی دقیقا نمی خوام زجر کشیدنشون یا حالا هر چیو ببینم ولی به این فکر می کنم که کاش نباشن یعنی کلا وجود نداشته باشن یه همچین چیزی
ولی تاحالا به اینکه من بکشمشون فکر نکردم ولی به نظرم جفتش یکیه وقتی یکی رو بکشی و اون هیچ حسی نداشته باشه تا حدود زیادی شبیه اینه که یکی رو کلا محو کنی خب وقتی کسی که وجود داشته،
دیگه وجود نداشته باشه
هیچ درد و زجری هم برای عدم وجودش نمی کشه
ولی این مرگ دسته جمعیه خیلی خفن بود😐
نه اینکه خباثت درونم فوران کرده باشه ها
آخه واقعا به نظرم ایده جالبی بود
یه لحظه به این فکر کردم که شاید جامعه ما هم داره اینجوری میمیره!
مثلا به جای سرخوشی، پیروی های کور کورانه از علائمش باشه
اما اون وقت یه سوال پیش میاد که
کی داره میکشه؟

پاسخ :

پیرو تعادل جمعیت، هرچند وقت یکبار یک رخداد اینطوریب پیش میاد...
یک تمثیل جالب درباره زمین توی یک فیلم شنیدم و اینطور بود که زمین رو به بدن انسان و انسان رو به عنوان ویروس و گرمایش زمین رو به عنوان تب در نظر گرفته بود!

soofi ae
۱۰ مرداد ۱۲:۱۵
خب قبل اینکه اصلا به اخر متنت برسم پیش خودم گفتم الان نمیخوام روانکاویت کنم یا ازدیدگاه انسان دوستانه وروانشناسی جواب بدم!
که خودت هم گفتی
وفکرمیکنم مغز انقدر جا داره ک لاقل تو ی قسمت خیلی خیلی کوچیکش ممکنه به این فکر کنم!
وهمینم ازحالت های انسانی ماست چه حالت مریضش چه سالمش!
دراخر بگم که امیدوارم سراین مطلب نندازنت تو گونی وببرنت😂
من از دِلی ها خوشم میاد😉
ارسال نظر آزاد است، اما اگر قبلا در بیان ثبت نام کرده اید می توانید ابتدا وارد شوید.
شما میتوانید از این تگهای html استفاده کنید:
<b> یا <strong>، <em> یا <i>، <u>، <strike> یا <s>، <sup>، <sub>، <blockquote>، <code>، <pre>، <hr>، <br>، <p>، <a href="" title="">، <span style="">، <div align="">
تجدید کد امنیتی
روان پژوه و بدترین نویسنده این حوالی ام
دل به آفتابگردان دادم و
خاطرات بودنم را مینویسم
هرچه باعث شود بیاندیشم را دوست دارم
فرزند قرن چهاردهمم و
شطرنج را هم دوست دارم
yekidie