یکی دیگه

یکی از هم جریانی ها

حیاط مدرسه

یاد حیاط مدرسه افتادم.

فکرش را بکن یک محوطه باز که تعداد زیادی از دانش آموز های هم سن و سال خودت اطرافت رو پر کردن. همیشه سر و صدا و شلوغی هاشون بود. همیشه درباره موضوع بوفه مدرسه و خوراکی خوردن ها حرف زدیم.
درباره بازی هایی که انجام میشد هم حرف زدیم.

چیزی که باعث شد دربارش بنویسم، یک جریان بزرگ از تفکر و بستر همراهی بود که فکر نمیکنم دیگه جایی بشه تجربه اش کرد.

توی حیاط مدرسه همه پی کار خودشون بودن اما تقریبا میشه گفت همه با هم درگیر کار خودشون بودن.
گاهی اوقات توی حیاط قدم میزدیم و فقط حرف میزدیم گاهی مینشستیم و گپ میزدیم و گاهی شاید برای گذران زمان بازی میکردیم. اما هیچوقت اینطور نبود که برای اینکار ها برنامه ریزی کنیم یا قرار بذاریم که حرف بزنیم.
توی حیاط که بودی همیشه کسی بود که بیاد سمتت و یه حرف تازه ای بزنه و یک جریان جدید برات ایجاد کنه.
در بین این شلوغی، همیشه یک جریان وجود داشت که خواسته و ناخواسته باهاش همراه میشدیم.
هیچ زمانی رو توی حیاط مدرسه به یاد ندارم که هیچ کار یا هیچ حرفی نداشته باشیم و همیشه این پیوستگی وجود داشت و شاید دلیلش هم اندازه بودن بود! اونجا همه تقریبا هم اندازه هم بودن یا حداقل تلاش بر این بود که همه رو یک شکل کنن.
صرف نظر از قد و وزن ها، همه لباس های یک شکل داشتن و همه یک سن و سال. برای همین هم بود که قلب ها به هم نزدیک تر بود، هرجا هم اگر تفاوت ها مطرح میشد دعوا میشد.
خب چرا هنوز بعد از اینهمه سال درس نگرفتیم؟

Sepideh Adliepour
۱۰ مرداد ۱۳:۴۰
شاید چون هم اندازه هم نیستیم وقتی فکر کنیم هم اندازه نیستیم حتی اگه هم اندازه باشیم هم هم اندازه نیستیم🤷‍♀️
فکر می کنم جامعه ما بیشتر از اینکه تفکر هم اندازه بودن رو پرورش بده تفاوت ها رو بزرگ میکنه
و این کار علاوه بر جنس لباس ها قلب آدم ها رو هم دچار تفاوت میکنه
و اون هم بستگی و نزدیکی از بین میره
و وقتی به مدرسه فکر می کنیم فقط دلمون براش تنگ میشه!
همین
soofi ae
۱۰ مرداد ۱۲:۲۵
انقدراز این مطلب خوشم اومد که...:)
ما درگیر جریان زندگی که مدرسه بخشی ازش بود میشدیم
وحتی ندونسته خیلی چیزا یاد میگرفتیم در رفتار ودوستی و..
شاید باید به اون دوران برگردیم
چرا بزرگسال شدیم و درعین حال کوته فکر تر درحدی که ادم هارو با قد و وزن و..انتخاب میکنیم و..
یاد باد آن دوران؛)

پاسخ :

قدم های پی در پی به سمت عقب
ارسال نظر آزاد است، اما اگر قبلا در بیان ثبت نام کرده اید می توانید ابتدا وارد شوید.
شما میتوانید از این تگهای html استفاده کنید:
<b> یا <strong>، <em> یا <i>، <u>، <strike> یا <s>، <sup>، <sub>، <blockquote>، <code>، <pre>، <hr>، <br>، <p>، <a href="" title="">، <span style="">، <div align="">
تجدید کد امنیتی
روان پژوه و بدترین نویسنده این حوالی ام
دل به آفتابگردان دادم و
خاطرات بودنم را مینویسم
هرچه باعث شود بیاندیشم را دوست دارم
فرزند قرن چهاردهمم و
شطرنج را هم دوست دارم
yekidie