یکی دیگه

یکی از هم جریانی ها

مُنسی

بعد از عکسبرداری ها و آزمایش های مختلف و کاغذبازی های اداری، پیش دکتر رفتم و نتایج آزمایش هارو در اختیارش قرار دادم. چند دقیقه ای کاملا ساکت بود و فقط هر چند ثانیه یک بار صدای بالا و پایین کردن کاغذ ها شنیده میشد.
کاغذ هارو روی میز گذاشت و چند ثانیه ای حالت فیزیکی بدن و زاویه نشستن و نگاهش را به سمت من تنظیم کرد و گفت:

- جناب باید همین اول بهتون بگم بیماریتون درمانی نداره و تنها میتونید با یک سری رفتارها و برنامه ریزی ها اثرات منفی اش رو کمتر کنید و مدت بیشتری رو پیش از اینکه تمام خاطراتتون رو فرا بگیره، زندگی کنید.

کمی گیج شده بودم. آخه همه چیز طبیعی به نظر میرسید و مشکل خاصی هم نبود. اصلا اینکه مشکل من نبود! مشکل دیگران بود. بقیه نمیتونستن من رو به یاد بیارن. پس چرا من باید میومدم پیش دکتر و چرا  دکتر هم میگه من بیمارم؟
با همین سوال ها در ذهنم درگیر بودم که فکر کنم دکتر از چهره مبهوتم متوجه شد که گیج شدم و شروع کرد به توضیح دادن.

- بیماری شما یک بیماری کمترشناخته شده اس و البته میتونم بگم بیماری جدیدی هم هست. علتش هم دقیقا مشخص نیست و هنوز بر پایه فرضیه های مختلف کوچیک استواره.
پوزخند کوچیکی از روی یک جور تکبر روی لب هاش میاد و ادامه میده:
- بنده خودم چندین مقاله علمی در شرح و توضیح چگونگی پیشرفت و اثرگذاری این بیماری بر زندگی فرد، منتشر کردم.
وقتی بدنم را کمی حرکت دادم تا بپرسم خب اصلا بیماری من چی هست و چه کار برای درمانش باید بکنم و ... جلوی صحبتم را گرفت و ادامه داد:

- اسم بیماری شما منسی است و عملکردش کمی متفاوت تر از دیگر بیماری هایی است که تا به امروز دیدید.
- کمی؟!
- بله. چطور زمانی که یک بیماری لاعلاج مثل سرطان گریبان­گیر یک نفر میشه و تمام خانواده و اطرافیانش رو تحت تاثیر قرار میده، اینقدر تعجب نمیکنید؟
بگذریم. فعلا بیماری شما آنچنان پیشرفته نیست و  ممکنه تاثیرات محدودی روی زندگی اتون بزاره اما باید بدونید که احتمالا طی یک سال آینده پیشرفت زیادی خواهد داشت و ممکنه باعث دردسرهای زیادی براتون بشه.
همونطور که خودتون هم متوجه شدید و باعث شد پیش من بیاید، این بیماری باعث میشه تا دیگران، خاطرات مربوط به شما و تمام چیز های مرتبط با شما و به مرور زمان خود شمارو فراموش کنن.
- چطور ممکنه؟!
کاغذ سفیدی روی میز گذاشت و چندین مربع و و ضربدر و یک نقطه کوچک در گوشه کاغذ کشید.
- این مربع ها، ساختمان ها و مکان های مختلفیه که شما اونجا بودید؛ حالا یا از اونجا رد شدید یا اونجا کار و یا زندگی میکنید. ضربدر ها، افرادی هستند که در این محیط های مختلف میبینید و باهاشون صحبت میکنید از رهگذر ها گرفته تا کسانی که باهاشون صحبت میکنید، فروشنده یک مغازه یا همکار یا دوست و اعضای خانواده.
به نقطه ای که گوشه صفحه گذاشته بود اشاره کرد و خطی کج و معوج روی کل صفحه کشید و گوشه ی دیگه ای از صفحه، یک نقطه دیگه گذاشت.
- این خط مسیری هست که شما در طول روز طی کردید. از خونه رفتید داخل خیابون و چند عابر پیاده رو دیدید و اونها هم شما رو دیدن و بعد رفتید مغازه روبرو یک آدامس خریدید و بعد سوار ماشینتون شدید و به محل کارتون رفتید و همینطور مکان های مختلف. تا رسیدید به اینجا.
فرض کنید خاطرات شما مثل یک گلوله کاموای قرمز رنگ در طول این شهر کوچیک، هرجایی که شما قدم برداشتید، پشت سر شما باقی بمونه ابتدای این کاموا هم درب خونتون باشه، جایی که اولین افراد یعنی همون عابرین پیاده رو دیدید. خاطرات اون افراد هم مثل نخ های زرد و سبز رنگ در این زمین بازی باقی میمونه، حالا نقطه ای که شما همدیگه رو دیدید. نقطه ای هست که اونها خاطره شما رو در خاطرات خودشون هم دارن. و در واقع اون نقطه اتصال نخ ها، نقطه ای هست که یک خاطره مشترک دارید. این نخ ها در تمام نقاطی که شما قدم گذاشتید وجود داره و فرض کنید داخل مغازه ای که رفتید، برای خریدن آدامس، اسکناسی مچاله شده به فروشنده داده باشید، اینجا، علاوه بر نخ قرمز رنگی که از خاطرات خودتون داخل فروشگاه  باقی گذاشتید، نخ خاطرات خودتون رو هم چند دور، دور اون اسکناس پیچیدید و همینطور نخ های فروشنده و اون مغازه هم به دور این بسته آدامس پیچیده شده و باعث میشه که اون نقطه اتصال رو با خودتون حمل کنید.
- پس یعنی اینطوری، اشیا هم از خودشون خاطراتی باقی میذارن؟
- به نوعی میشه گفت بله! البته این خاطرات تنها در حضور شما انتقال پیدا نمیکنن. مثلا شما با اون مغازه دار نقطه اتصالی برقرار کردید و خاطرات مشترکی دارید، حالا امروز پیش من از اون خاطره و خرید آدامس و اون خاطره مشترک صحبت میکنید، اینجا علاوه بر نخ های قرمز رنگ شما، نخ های خاطرات اون فروشنده هم در اینجا شکل میگیره و من هم دسترسی محدودی به اون خاطرات شما پیدا میکنم چون شما اون بخش از اتصال خاطراتتون رو برای من بازسازی کرید.
- اما بیماری من چیه؟!
- آخ! بله داشت یادم میرفت که اصلا برای چی داشتیم این حرف هارو میزدیم!
تکیه داد به صندلی اش و با لبخند افتخار آمیزی ادامه داد:
- لحظه ای احساس کردم که سر کلاس درس دارم برای یکی از دانشجو هام توضیح میدم.
پریدم وسط حرفش
- آقای دکتر!
- بله بله. بیماری شما در واقع به این شکل هست که این کلاف نخی شما از همون ابتدا در حال از بین رفتنه! یعنی فرض کنید ابتدای این نخ که درب خونه شما بود، آرام آرام مثل فتیله شمع، در حال سوختن و از بین رفتنه و طبیعیه که هر نقطه اتصالی که با خاطرات دیگران داشتید، از بین میره و اون افراد دیگه از شما هیچ خاطره ای ندارن.

و بعد شروع کرد به پاک کردن خطوط آبی رنگ.
- اولین خاطره و نقطه اتصال هم توی این محیط فرضی ما، مربوط میشه به همون عابران پیاده که اصلا حضور شمارو توی اون پیاده رو دیگه به یاد ندارن.
البته باید تاکید کنم که بیماری شما هنوز به این سطح از پیشرفتگی نرسیده و فعلا طبق گفته های خودتون مربوط میشه به خاطرات چندین سال قبل. یعنی نخ هایی که چند سال پیش در مکان های مختلفی قرار دادید هنوز سالمن!
- یعنی الان من فقط چند ساله که وجود دارم؟!
- نگاه جالبیه و میتونم درست تر بگم بله شما برای دیگران، فقط چند ساله که وجود دارید!
- و همینطور این نخ ها از انتها در حال سوختنه؟
- بله. و باید بدونید بعضی از خاطرات دیرتر و سخت تر از بقیه از بین میرن چون نخ های محکم تری هستن. مثلا نخ های مربوط به اون عابران پیاده آنچنان مقاومتی ندارن و وقتی زمانش برسه خیلی راحت میسوزن و از بین میرن.
- چیکار میتونم بکنم؟
- هنوز درمانی برای این بیماری وجود نداره و پیشنهاد میکنم پیش از اینکه این بیماری مشکل سازه بشه، سعی کنید خاطراتی که اهمیت بیشتری براتون دارن رو تقویت کنید. مثلا با همکارانتون از همون خاطرات قدیمی که باهم داشتید صحبت کنید تا شاید اون خاطرات رو بتونید ب قسمت های نزدیک تر این کلاف نخ بیارید و کاری کنید که بیشتر باقی بمونن.

به شدت سردرگم بودم و تقریبا درکی از این بیماری نداشتم و هرطور فکر میکردم نمیتونسم این جهان رو با این بیماری تصور کنم. از دکتر پرسیدم:
- اگه این نخ در حال سوختنه و اون نقاط اتصال داره از بین میره، پس چرا من اون خاطرات رو هنوز یادمه؟
- دقیقا! سوال مهمیه! فکر میکنم مثال نخ ها کمی دچار نقص هست! اما میتونم اینطور توضیح بدم که این خاطرات یک خروجی و یک ورودی دارن، و در مورد شما اون قسمت خروجی دچار مشکل شده!

کاغذ هارو بهم داد و گفت
- بهتره از زمانت بهتر استفاده کنی.
بلند شدم و از راهنمایی اش تشکر کردم و به سمت درب خروجی مطب رفتم. در رو که باز کردم سوال دیگه ای به ذهنم رسید.
- دکتر! ببخشید یک سوال دیگه هم داشتم. وقتی این نخ به منبع یعنی به همین لحظه برسه، اون وقت چی میشه؟
لبخندی زد و گفت
- زیاد سخت نگیر. فعلا برو و کمی استراحت کن. باز هم باهام تماس بگیر.

سری تکون دادم و از مطب خارج شدم.


احتمالا ادامه دارد...!

ᴶᵃᵛᵃᵈ ᴴᵃᶳʰᵉᵐᶤ
۱۳ آذر ۰۶:۳۶
عالیه
رها
۰۱ آبان ۲۲:۳۸
اوایلِ کتابِ "سال بلوا"ی معروفی، یه جمله از زبانِ نوش‌آفرین هست که خیلی دوستش دارم، شبیه این نوشته است یه جورایی:"دویدم و فکر کردم چرا حافظه‌ی من به درازای تاریخ است؟چرا همه در ذهنِ من زندگی می‌کنند و من در ذهنِ هیچ‌کسی نیستم؟!"

پاسخ :

همیشه دوست داشتم از قلم عباس معروفی بخونم
نمیدونم چرا هیچوقت تا امروز نشده
-
جملات دوست داشتنی و عمیقیه 
درون بیرون‌نگر
۰۲ مهر ۱۸:۳۰
فکر کنم ایده‌‌ی داستان از هراس مولف از مورد توجه قرار نگرفتن و فراموشی خودش یا آثارش انتخاب شده. هوم؟

البته این ترس رو تقریبا همه‌ی مولف‌ها دارن.

پاسخ :

هوم!
از این زاویه بهش نگاه نکرده بودم.
تاییدِ فکرت به نظرم اعتراف دردناکیه!
اما نه 
مطمئن نیستم ریشه این ایده از اونجا باشه یا نه. درون نگرانه تر بهش فکر میکنم حتما...
-
حالا چرا "مولف" ؟
Haa Med
۳۱ شهریور ۱۹:۰۶
دیگران خاطرات ما رو از یاد میبرن؟
چه بهتر. کاش خاطره ی من از ذهن هر کسی که هست پاک بشه برای همیشه.

پاسخ :

بیخیال مرد!
soofi ae
۳۱ شهریور ۱۹:۰۱
منتظرادامه هستم؛)

پاسخ :

تضمین نمیکنم😬
ارسال نظر آزاد است، اما اگر قبلا در بیان ثبت نام کرده اید می توانید ابتدا وارد شوید.
شما میتوانید از این تگهای html استفاده کنید:
<b> یا <strong>، <em> یا <i>، <u>، <strike> یا <s>، <sup>، <sub>، <blockquote>، <code>، <pre>، <hr>، <br>، <p>، <a href="" title="">، <span style="">، <div align="">
تجدید کد امنیتی
روان پژوه و بدترین نویسنده این حوالی ام
دل به آفتابگردان دادم و
خاطرات بودنم را مینویسم
هرچه باعث شود بیاندیشم را دوست دارم
فرزند قرن چهاردهمم و
شطرنج را هم دوست دارم
yekidie