به بهانه هزار روز شدن عمر این وبلاگ.
این میوههای خشک شده با اینکه هنوز مزه میدهند و خوردنشنان فایده دارد، اما دیگر آن لذتی را که وقتی یک سیب را تازه گاز میزنید و رطوبت و عطر و طعم و زندگیاش در وجودتان منفجر میشود را ندارد. حرفم آن روز در اتوبوس این بود که اخلاقیات طبیعی نیست و برای زندگی در طبیعت باید بی اخلاق بود (شاید درستش این باشد که بگوییم باید اخلاق طبیعت را یاد بگیریم).
در آخر فقط میدانم که این اتاق در ندارد و یاد ندارم که از کجا وارد شدم و نمیدانم چطور میشود از این اتاق خارج شد و اگر بشود، بعدش چه پیش میآید؟ شاید بشود از پنجره به بیرون پرید ولی این اتاق، بالاترین اتاق ساختمان بدن است.
همیشه در زندگی مانند اسبی باش که میدود نه گاوی که میجود!
قرار بود هرکدام، یک جمله یادگاری بنویسیم و روی دیوار مغازه آویزان کنیم. شما فردی را با وزن بالا، شلخته و شوخطبع را تصور کنید؛ حالا به همین ها کمی چاشنی خودابلهنمایی هم بیافزایید. یعنی کسی که علیرغم هوش بالا، خودش را گیج نشان میدهد. جملهای که نوشت همین بود.
در عین مسخرگی و شوخی بودنش، اما معنایی هم دارد؛ یا شاید بشود برایش معانی مختلفی ساخت.
میشود این جمله را اینطور برداشت کرد که همیشه برای پیشرفت تلاش کن و از تنبلی و بیکاری دوری کن. شاید بشود دویدن اسب را به آزادی و رها بودن تشبیه کرد. مراتع سرسبزی را تصور کنید با خورشیدی که تا نیمه پشت تپه ها فرو رفته و گله اسبهای وحشی که در حال دویدن هستند و نور سرخ خورشید از پشت یالهای سفیدشان که در باد میرقصد، دیده میشود.
از این صحنه ها که داخل فیلم ها احتمالا دیده اید. همینطور که این صحنه را میبینید صدایی شبیه به صدای خسرو شکیبایی را هم در نظر بیارید که این جمله را با آرامش بخواند.
شاید بشود یک داستان آموزنده شبیه داستان لاکپشت و خرگوش از داخلش بیرون کشید.
فعلا بیحوصلهام شاید بعدا دربارهاش نوشتیم!
دو سه ماهی از وقتی که از سفر برگشتم و میخواستم چیزی شبیه به سفرنامه بنویسم میگذرد. این مدت همانطور که قبل تر گفتم، حال دلها خوب نبود نه برای نوشتن نه برای خواندن. آنهم چنین سفرنامه ای! شاید وقتی دیگر بهتر میشد نوشت اما هرچه از روزها میگذرد، حال و هوایی که باید از سفر در من میماند تا بنویسم کمتر و کمتر میشود. پس همین باشد یادگاری از سفر.
ایرادهای نوشتاری و املایی و ادبی و ده ها مشکل که میتواند یک نوشته داشته باشد و این احتمالا دارد را ببخشید!
همه اینها شاید بود و احتمالاتی که جوانی کمفهم و کمدان از زاویهای نادیده درباره مسئلهای ناشناخته، تنها برای از سر باز کردن همتی جمعی برای بیان آنچه هیچکس کامل نمیداند، نوشته شد. کسی تا به حال حرف آخر را نزده و من هم در جایگاهی نیستم که حرف آخر را بزنم. اما هرجور گفتمان و بحث را میپذیرم و هنوز کلی حرف و خاطره ناگفته مانده...
همین مطلب را بعد از چند ماه ننوشتن، نوشتم و حالا بعد از یک ماه منتشرش میکنم.
نشسته بودیم روی نیمکت و داشتیم به گربه ای که یک تکه سوسیس را میخورد نگاه میکردیم.
همینطور که حواسش به گربه بود گفت:
من همیشه نفر دوم بودم
نفر دوم را هم دوست دارم
بهتر از نفر اول است
نفر اول باید یک جذابیت و کاریزمای مخصوص خودش را داشته باشد و در مرکز توجه باشد
نفر دوم اما تقریبا همان کار را میکند شاید یه کم کمتر شاید هم توانایی هاش کمتر نباشه اما حالا بر حسب اتفاق دوم شده باشه
نفر دوم را نمیبینند ولی او کارش را میکند.
به علاوه، نفر اول همیشه تنها نگرانی اش دوم شدن است. یعنی تنها نگرانی اش نفر دوم است. احتمالا همیشه این احساس را داشته باشد که تنها فرد خطرناک برای موقعیتش همان نفر دوم است. تازه بیشتر از نفر اول که چیزی برای به دست آوردن ندارد. فقط باید تلاش کند همان که هست بماند و میوفته توی مرداب اول بودن.