یکی دیگه

یکی از هم جریانی ها

چرا من اینگونه هشیارم و آیا من یک سرنوشتم

چند روز پیش بیست و چندمین سالروز تنفس طبیعی ام روی این کره خاکی بود!
از ابتدا باید بگم  خودم هم دقیقا مثل خواننده های احتمالی در این موقعیت قرار دارم که "خب به من چه"! از اهمیت بودن یا نبودن که بگذریم، اصلا حالا اینکه چندمی اش است چه اهمیتی دارد؟ خودم هم نمیدانم!
در مورد تبریک های تولد باید بگم  کمی من را درگیر میکنند چون متوجه نمیشوم که وقتی کسی به من میگوید تولدت مبارک، یعنی تولدم مبارکم باشد؟ و خب مبارک بودن یا نبودنش  و خوشحال کننده بودن یا نبودنش را اگر از نظر من بخواهید بدانید باید بگویم که نه اصلا برایم خوشایند نیست!  حال اگر بگویید تولدت مبارکمان باشد، آن وقت یک چیزی! حداقل شک میکنم که از بودن من خوشحالید! از این غرغر ها بگذریم؛ همین چند روز اعصاب چند تایی از تبریک گویندگان  را خرد کردم!

درباره اینکه بودن را از چه زمانی باید به حساب آورد هم بحث نمیکنیم چون به اندازه کافی مسخره و کلیشه ای هست و دوست ندارم باز بیاید و بگید که انقدر سفسطه نکن و گیر نده! (ولی اگر تاریخ تولدتون را از زمانی که پرستار داشت تمیزتون میکرد به حساب میارید باید بگم که بخش های زیادی رو از دست میدید!)

اصلا نیامدم این ها را بگم! خودم را آماده کرده بودم تا مطالب دیگری بنویسم!

-

به بهانه بودنم، با خودم فکر کردم بد نباشد یک نگاهی به خودم و آنچه که واقعا هستم بیاندازم. آنچه که واقعا شده ام و آنچه که احتمالا خواهم شد!
بی ربط نیست اگر بگویم آنچه که بر من گذشت، باعث این شد که هستم. شرط و شروط های ژنی را هم اگر بخواهیم در نظر بگیریم، آنها هم ریشه در گذشته دارند و تمام اهداف و آرمان هایی که برای آینده ام میسازم هم از آنچه که الان فکر میکنم نشات میگیرد و آنچه تفکر امروز مرا شکل داده هم که ناشی از گذشته است!
پس احتمالا باید بگم من کاملا ناشی از گذشته ام.

بدیهی است که گذشته، در قالب یک ساعت بر من تاثیر نگذاشت و سرشار بود از اتفاقات و افراد و تفکرات و رفتارها و دیده ها و شنیده ها و لذت ها و درد ها و همه احساسات و... که در کنار هم اجتماع زندگی من بودند؛ اجتماعی که من را ساخت.
تصمیم گرفتم در ذهنم یک تصویر بسازم  از تمام قسمت هایی که اجتماع امروزی من را تشکیل دادند.

من همیشه در مرکز اجتماعم قرار دارم و تمام این اجتماع دور تا دور من را فرا گرفته است. من دقیقا یک فرد هستم که تنها در دنیای خودم هویتی غیر از فرد دارم و شاید در دنیای بعضی افراد، نام بهتر و متمایزی نسبت به فرد داشته باشم.
 اگر کیفیت خوبی از اجتماع داشته باشید، میتوانید من را در مرکز آن ببینید. برای دیدن جزئیات یک اجتماع بزرگ، باید کیفیت خوبی از آن اجتماع را داشته باشید. هرچه بخواهید دقیق تر باشید و از آن اجتماع اطلاعات بیشتر و دقیق تری پیدا کنید، باید بیشتر زوم (بزرگنمایی) کنید.
فرد ها، در این اجتماع همه کسانی اند که هستند! همه آنها که در اطرافم هستند یا فکر میکنم هستند و هرکسی که از بودنش چیزی شنیده ام؛ تمام انسان های کره زمین و تمام موجودات زنده و نیمه زنده و غیر زنده؛ همه آنها که مردم مینامیمشان! همه آنها که لحظه ای از بونشان تاثیری گرفتم یا هر کسی که عضوی از گروهی بوده که از آن  بر وجودم چیزی باقی مانده است.
در میان این فرد فرد ها ، هستند چیز ها و کسانی که بیش از فرد بودند و حداقل لیاقت یا بهتر بگویم ارزش آنرا داشتند که نام بهتری را برایشان در این اجتماع در نظر بگیرم  و حداقل با آن فرد ها متفاوت بودند تا نام متفاوتی نسبت به افراد داشته باشند.

جادو در این اجتماع، برای  من تعریفی است از تمام باور ها و ایده ها و آرزو ها و عقاید و خاطرات و امیدهایی که در طول زندگی با من همراه بودند و بر تصمیم ها و قدم هایی که بداشتم اثر گذاشتند و گاه باعث عقب ماندگی و یا پیشرفت سریع من شدند. گاهی اوقات  با بودنشان و گاه با نبودشان.

ریشه هم بیشترش برمیگردد به ژنتیک. آنچه از پدر و مادر و پدرها و مادرهایم به من رسیده است و هر اسم و فامیلی که بر من گذاشتند و هرگونه شور و عرق ملی و مذهبی و قومیتی که خواسته یا ناخواسته و کنترل شده یا نشده در من وجود دارد و تک تک اعضای خانواده که با آنها بوده ام یا از آنها شنیده ام و تمام خاطرات و تاریخی که باعث شود با خود فکر کنم که با دیگران متمایزم یا حتی هرگونه تفکرات نژادپرستانه یا نژادنپرستانه!

زوج اما یکی است! همان که در کنار هر فرد بر حسب قانون قاعده ای باستانی، کامل کننده است و برای بقا لازم است! اما تعریفش خیلی بیش از اینهاست. آنکه بودنش بیارزد به نبودنش و آنکه بودنش به تو احساس بودن دهد و بخواهی که با او صحبت کنی و آنچه که با دیگران نمیگویی را با او بگویی.
به قول کسی که نام همین مطلب را هم از نوشته های او وام گرفتم:
"وقتی تصمیم میگیری که یک احساس را به سرانجامی به نام ” ازدواج ” برسانی، اولین حرکت مفید این است که از خودت بپرسی آیا واقعاً باور داری که تا سنین پیری از سخن گفتن با این زن یا مرد، لذت خواهی برد؟سخن گفتن؛ و نه همخوابگی...! تمامی مسائل دیگر در ازدواج موقت و گذرا است. تا زمانی که دو نفر حرفی برای گفتن و گوشی برای شنیدن دارند، می‌شود به عمر ارتباطشان امید داشت."
نامش را نمیآورم  چون ظاهر گفته ها و تفکراتش در مورد زن و ازدواج ممکن است در نظر بسیاری ناخوشایند بیاید! هرچند با اندکی جستجوگر بودن میتوان شناختش!

درخت هم تمام آن چیزهایی است که تا به امروز از کتاب ها و موسیقی و فیلم ها و داستان ها و افسانه ها و هنر و تفکرات و منش و رفتار و زندگینامه افرادی که شناختنشان  کم از لطف نداشته است، به دست آورده ام و کاش زمان و توان، این اجازه را میداد تا این درخت کوچک را بزرگ تر کنم. آنچنان بزرگ و پربار که همه این اجتماع من، زیر سایه اش میبود.

نمیدانم اول "او" را بگویم یا سیب را!
او همان است که سیب نشد!
او، همه دوستان و آشنایان و مردمانی است که زمان کوتاه یا بلندی را باهم گذراندیم و از بودنشان استفاده ای بردیم شاید در دوران مدرسه، وقت تقلب کردن از بغل دستی یا در کودکی در کوچه وقت بازی کردن با هم سن و سال ها یا دوستان و کمتر دوستان دوران دبیرستان و حتی داخل اتوبوس یا صف نانوایی اگر با کسی گپی زدم. این ها همه و همه میتوانستند سیب باشند اما نشدند و همان جا ماندند؛ بیشتر شبیه به خاطره ای خوش یا حتی گاهی ناخوش!  (یاد یک ناخوشش افتادم و سریع برای فرار، یک خوش که کاراکتری شبیه به همان ناخوش داشت  را پیدا و در ذهنم جایگیزین کردم! با یکی از دوستان در حال قدم زدن در خیابان بودیم و حدود ساعت نه شب بود و آنطرف ها هم ساعتی یک بار عابر پیاده ای رد نمیشد. نمیدانم ساختمانش چه بود اما یک سرپناه کوچک با رنگ سبز پررنگ کوچک جلوی درب اصلی اش داشت که یک سرباز هم داخلش ایستاده بود. وقتی داشتیم از روبرویش رد میشدیم، سرباز صدایمان کرد و سیگار ازمان خواست! ما هم که توی بند و بساطمان سیگار نداشتیم! گفتم ندارم و رفتم... شاید آنقدری دور شده بودم که دیگر در چشمش نقطه شده بودم؛ در ذهنم مانده بود... کمی جلو تر از دکه روزنامه فروشی که البته فکر میکنم بیشترین درامدش هم همان سیگار است، دو نخ سیگار و فندک گرفتم و برگشتم و دادمش به همان سرباز. کلمات و جملات زیادی بینمان رد و بدل نشد. فقط همان با شادمانی "دمت گرم" گفتنش یادم هست و آنکه فندک را هم به خاطر احتمالا لو نرفتن ازم نگرفت و هنوز بعد از چند سال آن فندک را دارم. آن سرباز، او است اما آنقدر خوب در ذهنم مانده که میدانم اگر چند دقیقه ای ایستاده بودم و گپی میزدیم و تفکراتش هم با تفکراتم نقطه هایی برای برخورد پیدا میکرد، قطعا سیب میشد.

سیب همان هایی اند که در بودنشان شروطی هست. البته بودنشان که نه، چون هستند (گاهی هم نیستند) در واقع در اینکه از او بودن به سیب بودن برسند، خصوصیات مهمی داشته اند. آنها که بودنشان را انتخاب کرده ام و از مصاحبت با آنها لذت میبرم و از آنها یاد میگیرم و یا حتی دقیقه ای با آنها ارتباط داشته ام. اما میدانم که هم قبیله ای من هستند! قبیله شاید در این مطلب که اینهمه کلمات نسبتا غیرمرتبط هست، کلمه مناسبی نباشد تا بتواند تعریف درستی از منظورم را منتقل کند. زوج، خود به نوعی سیب است اما به واسطه زوج شدن، همان صفت زوج برایش بهتر است. شاید بشود گفت سیب ها زوج نیستند! سیب ها دوستان خیلی نزدیکند. تا اینجایش توضیح سیب به نظر آسان می آید، چون میگوییم بله دیگر منظورش همان رفیق فابریک است. اما میخواهم بگویم که نه! بیش از اینهاست. چون سیب هایی دارم که اصلا باهم دیگر ارتباطی نداریم و اصلا ارتباط خاصی هم باهم نداشتیم اما تنها همان که در فاصله یک متری ام قرار گرفتند، احساسشان کردم که بله خودش است! این آدم سرش به تنش میارزد یا احساس کردم که او را میشناسم و نه آن شناختن ها که در فرم های ثبت نام مینویسم ها! نه. از آن شناختن ها که احساس میکنی، او توست و آنجاست که سیب میشود. اصلا کلمه سیب بخشی اش از یکی از همین افراد می آید که اتفاقا قبلا هم درباره اش نوشتم . "سیب"
سیب را اگر با تمام مفاهیمی که با این کلمه به ذهن می آید تعریف کنیم، شاید بتوان رازش را یافت. (شاید هم زیادی عجیبش کرده ام)

اینها همه نه اما بخش قابل توجهی از اجتماع من بود.
آنچه که من است.

هاشم کوچیکه
۰۴ مرداد ۲۳:۳۳

میدونی کدوم سیب‌ها بقیه سیب‌ها را اذیت می‌کنند؟ جواب.

ولی جدا از شوخی، این سیب‌ت رو قبول ندارم، مثلا تو اگر کار A رو بکنی، چطوری می‌خوای اثبات کنی که با توجه به زندگی انسان و تو این بهینه‌ترین چیز و هوشمندانه‌ترین چیز ممکن بوده و Aنقیض کار بدی بوده؟ حالو خاصا این سیگار و غیره مع ذلک بحث نیست که دستت براش باز باشه.

پاسخ :

یادمه هربار که بحث این میشه که مواظب باش فلان میوه کرم توش نباشه، میگم اشکال نداره کرم هم پروتئین داره!

فکر میکنم معیار ثابت و مشخصی برای تعریف خوب و بد پیدا نکنم. به همین خاطره که اون چیزی که درر اون لحظه حس شده یا پیش اومده احتمالا یا بهترین بوده یا بدترین!
soofi ae
۰۴ مرداد ۲۳:۱۹

تو انرژی متفاوتی داری که خیلیا شاید متوجهش بشن..

بخاطر ذهن یا همون جوهره وجودی متفاوته

منظور من چیزهای کلیشه ای نیست که"او باهمهه فرق داشت وفلان.."منظورم ذهنِ!

واین ذهنه که آدم هارو ازهم متمایزمیکنه

_

خوبه که به دنیا اومدی:)توکه قدرخودتو نمیدونی:/مامیدونیم

_

واینم چقد خوبه که توجامعه چنین آدمایی رو میفهمی وتازه به منم میگی؛)که بشناسم آدما رو..

فکر میکنم خیلیامون شایدحتی به این مرحله نرسیم که بخوایم سیب هارو بشناسیم یا اصلا داشته باشیم!

_

همین خلاصه❤

پاسخ :

شما خودت انرژی داری که میشه باهات گپ زد...

اونقدر ها هم چیز پرقدری نیستم که قدر بدونید!

شاید اصلا لازم نباشه کسی سیب داشته باشه! اینا تعاریف منه از اجتماعم شادی هرکسی به شکل دیگه ای افراد رو دسته بندی کنه.
ارسال نظر آزاد است، اما اگر قبلا در بیان ثبت نام کرده اید می توانید ابتدا وارد شوید.
شما میتوانید از این تگهای html استفاده کنید:
<b> یا <strong>، <em> یا <i>، <u>، <strike> یا <s>، <sup>، <sub>، <blockquote>، <code>، <pre>، <hr>، <br>، <p>، <a href="" title="">، <span style="">، <div align="">
تجدید کد امنیتی
روان پژوه و بدترین نویسنده این حوالی ام
دل به آفتابگردان دادم و
خاطرات بودنم را مینویسم
هرچه باعث شود بیاندیشم را دوست دارم
فرزند قرن چهاردهمم و
شطرنج را هم دوست دارم
yekidie