یکی دیگه

یکی از هم جریانی ها

آلبوم

توی طبقه پایین کتابخانه نشسته بود.
طبقه اول کتابخانه
تقریبا جایی که اگر کسی میخواست از اونجا چیزی برداره، باید مینشست.
مدتھا بود کسی سراغش نیامده بود.

ھمسایه ھاش درباره نسل جدیدی میگفتن که انگار از اونھا خیلی بھتر بود.
شایعه ھای زیادی دربارش شنیده بود.
انگار صفحاتش نور داشت و براق تر بود.
میگفتن صفحاتش رو ھروقت که اراده میکنی از ھوا میاد به خاطر ھمین بود که فقط یک صفحه داشت.
ھمین باعث شده بود کھ سبک تر ھم باشھ وکمتر جا بگیره.
دقیق نمیدونست ولی ھمین باعث شده بود که ھمون سالی یکبار ھم که سراغش میومدن ھم دیگه نیان!
داشت فکر میکرد که واقعا سرنوشتش اینه؟
این پایان راه قفسه آلبوم عکس ھا بود.

ارسال نظر آزاد است، اما اگر قبلا در بیان ثبت نام کرده اید می توانید ابتدا وارد شوید.
شما میتوانید از این تگهای html استفاده کنید:
<b> یا <strong>، <em> یا <i>، <u>، <strike> یا <s>، <sup>، <sub>، <blockquote>، <code>، <pre>، <hr>، <br>، <p>، <a href="" title="">، <span style="">، <div align="">
تجدید کد امنیتی
روان پژوه و بدترین نویسنده این حوالی ام
دل به آفتابگردان دادم و
خاطرات بودنم را مینویسم
هرچه باعث شود بیاندیشم را دوست دارم
فرزند قرن چهاردهمم و
شطرنج را هم دوست دارم
yekidie