یکی دیگه

یکی از هم جریانی ها

پیوستگی سیب ها

۲ دیدگاه

چند شب پیش خانه مان مهمان داشتیم؛ خانواده بودند. فارغ از لذت هایی که انسان باید از ارتباط های اجتماعی ببرد، آنچنان به میهمانی علاقه ای ندارم. اما اینجا باید گفت که از بودن هر کدام از آن مهمان ها در این جهان، به تنهایی، خوشحالم.
یکی از سیب ها هم آن شب میهمان ما بود. و برخلاف تمام میهمانی ها و دورهمی های قبلی که همیشه از مصاحبت با وی لذت میبردم و بیش از پیش احساس بودن میکردم، این بار مهمانی آنقدر زود گذشت که اصلا زمانی نشد باهم گپی بزنیم. آخرهای شب بود که احساس کردم زمانی را از دست داده ام! یکی از سیب ها! نمیدانم؛ فکرش را هم نمیکردم که اگر یک بار در یک مهمانی  سروش هم حضور داشته باشد اما باهم گپ نزنیم، چنین حسی بهم دست بده! اما یک جور خلا را احساس کردم. یا شاید بهتر است بگویم احساس کردم چیزی را از دست دادم! بزرگی و کوچکی آن چیز مطرح نیست بلکه همان از دست دادنش است که مورد بحث است. شاید حسی شبیه به زمانی که بستنی از روی قیفش روی زمین میافتد.
درباره معرفی سیب ها قبلا تلاش های ناموفقی اینجا و اینجا داشتم.

پیراشکی های با تو

۱۱ دیدگاه

داخل راهروی دانشگاه روی تنها صندلی انتهای راهرو نشستم و همینطور که به درب خروجی ساختمان و حیاط جلویش خیره شده بودم، با لیوان کاغذی که تا همین چند دقیقه پیش پر از نسکافه بود بازی میکنم.
ساعت شش عصر بود و فقط کلاس های ساعت آخر دانشگاه برقرار بود.

روان پژوه و بدترین نویسنده این حوالی ام
دل به آفتابگردان دادم و
خاطرات بودنم را مینویسم
هرچه باعث شود بیاندیشم را دوست دارم
فرزند قرن چهاردهمم و
شطرنج را هم دوست دارم
yekidie